<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزگار</title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/</link>
<description>عجب بالا و پایین داره دنیا#####عجب این روزگار دلسرده با ما</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 29 Dec 2008 14:48:41 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وای بر ما</title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دو سه روزیست که خبر های وحشتناکی می شنویم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;غزه در آتش و خون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخر به کدام گناه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مجازات کدام گناه کشتن و تکه تکه کردن زنان و کودکان و جانان فلسطینی است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من که هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این عربای پست فطرت تو کدوم سوراخ قایم شدن؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگه راست میگن و ملت عرب بهترین ملت روی زمینه و ما عجمیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پس چرا به داد هم نژاد هاشون نمی رسند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وا اسفا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وای بر ما که مسلمونیم و اسلام نمیشناسیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخه تا کی می خوان ساکت بموننن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مگه غزه چقدر جمعیت داره که تو سه روز ۳۵۰ نفرشون کشته شدن و ۱۴۰۰ نفرشون زخمی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابا جون این غزه یک ونیم میلیون جمعیت داره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یعنی تقریبا به اندازه اصفهان خودمون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وای بر ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وای بر ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وای بر ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Dec 2008 14:48:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرايط ازدواج </title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 5pt; LINE-HEIGHT: normal&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt; برگرفته از: صابري، كيومرث. &quot;شرايط ازدواج&quot; توفيق ماهانه، دوره هشتم، شماره ششم (سال1348 )&lt;/SPAN&gt; 
&lt;HR&gt;

&lt;DIV&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است. &lt;BR&gt;وار خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه: &lt;BR&gt;ـ ننه،‌ &quot;سرماي پيرزن كش&quot; اومد! &lt;BR&gt;امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت: &lt;BR&gt;ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟ &lt;BR&gt;در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل. &lt;BR&gt;ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه &quot;ننه&quot; كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم: &lt;BR&gt;ـ&quot;......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دكتر كبلا تقي؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟ &lt;BR&gt;اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت: &lt;BR&gt;ـ ببينم زينت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟! &lt;BR&gt;مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد. &lt;BR&gt;ـ پس از قرار &quot;ننه&quot; فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم....&lt;BR&gt;گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،‌ولي از حالا هر چي خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازي ها؟ &lt;BR&gt;گفت: &lt;BR&gt;ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله گيس هامو سفيد كرده ام دخترهاي محله رو نمي شناسم؟دختر آقا بالاخان جون ميده واسه تو. هر وقت تو كوچه مي بينمش خيال مي كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همديگه ساخته شدين! &lt;BR&gt;ـ من حرفي ندارم، ولي بابش چي؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند يه لا قبايي مثل من ميده؟ &lt;BR&gt;ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان ديگه، دختر اتول خان رشتي كه نيست! &lt;BR&gt;ـ ولي هر چي باشه، &quot;آقا بالاخان&quot; هم كم كسي نيست. &quot;آقا&quot; نيست كه هست، &quot;بالا&quot; نيست كه هست. &quot;خان&quot; نيست كه هست. پول نداره كه داره....پس مي خواستي چي باشه؟ &lt;BR&gt;ـ حالا نمي خواد فكر اين چيزها را بكني اون با من .......برم؟ &lt;BR&gt;ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خيل گشنمه!! &lt;BR&gt;ـ برم ناهار حاضر كنم؟ &lt;BR&gt;ـ آره پس ميخواستي چكار كني؟ &lt;BR&gt;ـ مي خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرين خانوم صحبت بكنم! &lt;BR&gt;ـ به همين زودي؟ &lt;BR&gt;ـ به همين زودي كه نه....عصري مي خواستم برم. &lt;BR&gt;كمي مكث كردم و گفتم: &lt;BR&gt;خوب باشه! &lt;BR&gt;ـ مادرم با خوشحالي رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روي تخت دراز كشيدم تا درباره همسر آينده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شديدتر مي شد و من سردي تخت را بيشتر حس مي كردم.......انگار همان &quot;سرماي عزب كش&quot; بود كه ننه مي گفت: &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابي شب شده بود، ولي توي تاريكي هم مي شد فهميد كه لب و لوچه اش آويزان است. &lt;BR&gt;ـ ها چه خبر؟ &lt;BR&gt;مثل برج زهرمار توي اتاق چپيد. &lt;BR&gt;ـ نگفتم آقابالاخان كم كسي نيست؟ ....خوب چي گفت؟ در حاليكه صدايش مي لرزيد جواب داد: &lt;BR&gt;ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود. &lt;BR&gt;ـ مخالفت كرد؟ &lt;BR&gt;ـ مخالفت كه نميشه گفت...ولي گفتند دوماد! باهاس رفيقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بيشتر برسه، شبها هم زود بياد خونه كه از حالا عادت كنه. &lt;BR&gt;ـ ديگه چي گفتند &lt;BR&gt;ـ پرسيدند خونه و ماشين داره؟ منم گفتم: ماشين ريش تراشي داره، ماشين سواري هم انشاالله بعداً ميخره! براي خونه هم يه فكري مي كنه، دويست چوق گذاشته توي بانك كه باز هم بذاره ايشالله خونه هم بعد مي خره!&lt;BR&gt;ـ ديگه چي؟ &lt;BR&gt;ـ ديگه هم گفتند تحصيلاتش خوبه، ولي حقوقش كمه! يه تيكه ملك هم بايد پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دري وري نگن! &lt;BR&gt;ـ ديگه چي؟ &lt;BR&gt;ـ ديگه اينكه دخترم كار خونه بلد نيس، باهاس براش كلفت و نوكر بگيره! &lt;BR&gt;ـ ديگه چي &lt;BR&gt;ـ ديگه اينكه گفتند علاوه بر اين اجازه بدين فكر هامونو بكنيم با پدرش هم حرف بزنيم، سه ماه ديگه خبرتون مي كنيم! &lt;BR&gt;من هم خداحافظي كردم اومدم.........&lt;BR&gt;من هم با مادرم خداحافظي كردم و رفتم تا آن شب را به &quot;بيعاري&quot; با رفقا بگذرانم كه اگر عروسي سر گرفت اقلاً آرزوي &quot;شب زنده داري&quot; به دلم نمانده باشد.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;تا سه ماه خبري نشد....روزهاي آخر مهلت قانوني بود كه طبق حكم وزارتي، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بنديل را كه مي بست، به اقدس خانوم زن مرتضي خان همسايه بغلي سپرد كه رأس مدت با زرين خانوم تماس بگيرد و نتيجه را بنويسد. &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;بعدها كه نامه اقدس خانوم رسيد، فهميدم كه در آخرين روز ماه سوم، زن اقابالاخان پيغام فرستاده: &quot;اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عيبي ندارد، ولي بقييه شرايط را بايد داشته باشد! &lt;BR&gt;چند ماه گذشت، باز هم نامه اي رسيد كه نوشته بود: &lt;BR&gt;&quot;زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسيد مانعي ندارد، ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد. &lt;BR&gt;ايضاً چند ماه ديگر نامه نوشت و اشاره كرد كه: &lt;BR&gt;&quot;زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نيامد عيبي ندارد. ولي خيلي هم دير نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً ساير شرايط را هم حتماً بايد داشته باشد!&quot; &lt;BR&gt;....زمان به سرعت مي گذشت، هر پنج شش ماه يك دفعه نامه اقدس خانوم مي رسيد و هر دفعه يكي از شرايط اوليه حذف شده بود: &lt;BR&gt;...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت: &lt;BR&gt;ـ &quot;ماشين هم لازم نيست چون با اين وضع شلوغ خيابانها آدم هر چي ماشين نداشته باشد راخت تر است!....ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد!&quot; &lt;BR&gt;....زرين خانوم توي حمام به من گفت: ديشب آقابالاخان مي گفت خودمان خانه داريم نمي خواهد فكر آن باشد، ولي بقيه شرايط را حتماً بايد داشته باشد. &lt;BR&gt;....آقابالاخان و زنش ديشب پيغام دادند: &lt;BR&gt;&quot;از يك تكه ملك پشت قباله مي شود گذشت ولي بقيه مسائل مهم است!&quot; &lt;BR&gt;.....&quot;امروز خود زينت را توي كوچه ديدم، طفلكي خيلي لاغر شده....مي گفت: با حقوق كمش مي سازم، ولي كلفت و نوكر را بايد حتماً داشته باشد!....&quot; &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;به درستي نمي دانم چند سال گذشت، ولي اين را مي دانم كه دختر آقابالاخان به همان سني رسيده بود كه در تهران به آن &quot;ترشيده مي گفتيم!&quot; &lt;BR&gt;ولي جنوبي ها به آن مي گويند &quot;خونه مونده....و اگر دختر هاي اين سن، واقع بين باشند ديگر فكر شوهر را هم نمي كنند كه هر وقت صداي زنگ خانه بلند مي شود قلبشان بريزد پايين!......&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;داشتم قضيه را كم كم فراموش مي كردم....علي الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هايش را قطع كرده بود.....&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 200%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;....زندگي ام جريان طبيعي خودش را طي مي كرد تا اينكه يك روز نامه اي به دستم رسيد كه خطش را تا بحال نديده بودم. &lt;BR&gt;با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود: &lt;BR&gt;&quot;آقاي برهان پور: &lt;BR&gt;پس از عرض سلام، مي خواستم به اطلاع شما برسانم كه براي سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نيست چون در اين مدت در كلاس خانه داري تمام كارهاي خانه را از آشپزي و خياطي گرفته تا آرايش و گلدوزي ياد گرفته ام و ديپلمش را دارم.&lt;BR&gt;منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زينت&quot; &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;فرداا وقتي پستچي شهر ما صندوق را خالي كرد، نامه دو سطري من هم توي نامه ها بود، همان نامه كه تويش نوشته بودم: &lt;BR&gt;&quot;سركار خانوم زينت خانوم! &lt;BR&gt;نامه اي كه فرستاده بوديد زيارت شد، ولي به درستي نفهميدم نظر شما از &quot;آقاي برهان پور&quot; كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس مي خواند و اهل اين حرفها نيست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلي ديگري نداريم. &lt;BR&gt;سلام بنده را به مامان و بابا برسانيد. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt;             &quot;&lt;SPAN lang=fa&gt;قربانعلي برهان پور&quot;&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 200%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;FONT color=#000099 size=3&gt; &lt;BR&gt;راستي فراموش كردم بگويم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با يك دختر چشم و ابرو مشكي شيرازي آشنا شدم كه نه درباره رفيقها و سر و وضع و دير آمدنم حرفي داشت، نه خانه و ماشين و حقوق و يك تكه ملك براي پشت قباله مي خواست.... و از همه اينها مهمتر اينكه پدر و مادرش هم &quot;آقابالاخان&quot; و &quot;زرين خانوم&quot; نبودند! &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 11:15:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند : &lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;1.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; COLOR: red; FONT-STYLE: normal; FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-VARIANT: normal&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سنگ ... پس از رها کردن! &lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;2.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; COLOR: red; FONT-STYLE: normal; FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-VARIANT: normal&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حرف ... پس از گفتن!&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;3.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; COLOR: red; FONT-STYLE: normal; FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-VARIANT: normal&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;موقعيت... پس از پايان يافتن!&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;4.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; COLOR: red; FONT-STYLE: normal; FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-VARIANT: normal&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و زمان ... پس از گذشتن!
&lt;SCRIPT&gt;&lt;!--
D([&quot;mb&quot;,&quot;\u003c/span\u003e\u003c/b\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/p\u003e\u003c/td\u003e\u003c/tr\u003e\u003c/table\u003e\u003cbr\u003e\n\n\n\n      &quot;,0]
);
D([&quot;ce&quot;]);

//--&gt;&lt;/SCRIPT&gt;
 &lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 11:01:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرچیل</title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وينستون چرچیل که اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;B&gt;نانسى آستور &lt;/B&gt;- (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم.&lt;BR&gt;چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)&lt;BR&gt;(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد..!&lt;BR&gt;چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:&lt;BR&gt;خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم تو چه غلطى مى‌کنى ..! (&lt;STRONG&gt;&lt;A onclick=&quot;return top.js.OpenExtLink(window,event,this)&quot; href=&quot;http://tfunny.wordpress.com/2008/05/22/inelegance-intoxicate/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;منبع&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;ميگن يه روز چرچيل داشته از يه کوچه باريکي که فقط امکان عبور يه نفر رو داشته… رد مي شده… که از روبرو يکي از رقباي سياسي زخم خورده اش مي رسه… بعد از اينکه کمي تو چشم هم نگاه مي کنن… رقيبه مي گه من هيچوقت خودم رو کج نمي کنم تا يه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچيل در حاليکه خودش رو کج مي کرده… مي گه ولي من اين کار رو مي کنم… (&lt;STRONG&gt;&lt;A onclick=&quot;return top.js.OpenExtLink(window,event,this)&quot; href=&quot;http://hamburg2004.wordpress.com/2008/04/21/اي-کاش-من-هم-يک-چرچيل-بودم/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;منبع&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدين (آلمان و ايتاليا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقين (انگليس و فرانسه و آمريکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ ميلادى انگلستان در ميدان نبرد جهانى با دشمن پيروزمند، تنها ماند، در پاريس کنفرانس سرى بين سه نفر از سران جنگ جهانى (يعنى بين چرچيل رهبر انگلستان، و هيتلر رهبر آلمان، و موسولينى رهبر ايتاليا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در اين کنفرانس، هيتلر به چرچيل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترين نيروى اروپا و متفق انگليس يعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگيرى از کشتار بيشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسليم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.&lt;BR&gt;چرچيل در پاسخ گفت: بسيار متاءسفم که من نمى توانم چنين قراردادى را امضاء کنم، زيرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پيروز نمى شناسم، هيتلر و موسولينى از اين گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.&lt;BR&gt;چرچيل با خونسردى گفت: «عصبانى نشويد، انگليس به شرط بندى خيلى اعتقاد دارد، آيا حاضريد براى حل قضيه با هم شرط ببنديم ، در اين شرط هر که برنده شد بايد بپذيرد». سران فاشيست و نازيست (هيتلر و موسولينى) با خوشروئى اين پيشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچيل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بينيد، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هيتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشيد و به اين سو و آن سوى استخر پريد و شروع به تيراندازيهاى پياپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتيجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولينى گفت: حالا نوبت تو است.&lt;BR&gt;موسولينى لخت شده به استخر پريد و ساعتى تلاش کرد او نيز بى نتيجه، خسته و وامانده بيرون آمد و بر صندلى خود نشست.&lt;BR&gt;وقتى که نوبت به چرچيل رسيد، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و ليوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سيگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با ليوان نمود، رهبران آلمان و ايتاليا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله اين روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صيد از من خواهد بود» &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 11:36:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازدواج سحر خانم</title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;يكي بود يكي نبود يكي از روزهاي خوب خدا ( كه احتمالاً عصر پنج شنبه بوده است! ) باباي سحر بهش گفت: « هي دختره فكرمي كنم ديگه ترشيدي!!دختر كه رسيد به بيست/ بايد به حالش گريست! دختراي هم‌سنّ تو سر چهار تا شوهر رو خوردن اون موقع من بايد خرج تو رو بدم( پدر به صورت تلويحي به مهمتر بودن مشكلات اقتصادي از مشكلات فرهنگي اشاره مي‌كند ) مي‌ري امشب يه شوهر خوب تور مي‌كني و برمي‌گردي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;»&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سحر پس از دوش گرفتن و يك ساعت آرايش كردن وزدن رژ معروف جیگریش و پوشيدن «سوشرت» نارنجي رنگش ( براي همدردي با رفتگران شهرداري! ) و پاكردن كفشي با پاشنة 14 سانتي‌متر به طرف کیانپارس به راه افتاد. همينجور كه مي‌رفت يكدفعه يك پسر با دور بازوي 5/0 متر! جلو آمد و گفت: «كوچولو كجا مي‌ري؟! ( اين جمله در بيشتر قصّه‌هاي ايراني كاربرد دارد ) بيا اين شمارة موبايل منو بگير تا ايشاالله بعداً عروسي كنيم» سحر كه دختر مؤدّب و نجيبي بود در حالي كه لنگه كفشش را به عنوان اعتراض! درآورده بود گفت: « …..( به دليل منافرت با مسائل اخلاقي اين قسمت حرف هاي سحرحذف شد) تو خودت خواهر مادر نداري … ( ادامة صحبتهاي سحرهم به علّت منافات با مسائل اخلاقي حذف شد)» پسر در حاليكه شديداً ترسيده بود فرار كرد و بقية حرف هاي سحر رو نشنيد كه گفت: «حالا شماره‌تو بده رو پيشنهادت فكر مي‌كنم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سحر پس از اين شكست عشقي به راه خودش ادامه مي‌داد كه يك پسر سبيلو با كت قرمز و شلوار گشاد جلو آمد و گفت: كُج مِري يَره؟! ( ترجمه: كجا مي‌ري عزيزم؟!!!) سحركه دختر مودّب و نجيبي بود خواست اينبار به گفتمان بپردازد كه طرف نپرد! اما در همان لحظه يك پسر سبيلوي ديگر با كت زرشكي و شلوار گشادتر جلو آمد و گفت: « بورو گم ره ديداش» ( ترجمه: لطفاً مزاحم اين خانم محترم نشو ) بعد چند نفر ديگر هم وارد &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اين گفتمان فرهنگي شدند و براي اينكه حوصلة خوانندة قصّه از اين گفتمان فرهنگي سر نرود با چاقو به جان هم افتادند&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سحركه مي‌ترسيد رسيدن پليس 110 مانع ازدواج موفّق او شود به راه خودش ادامه داد همانجور كه داشت مي رفت يك پژو-آر دی جلوي پايش نگه داشت و به بوق‌زدن پرداخت ( با پيشرفت علم مراسم بوق‌زدن از شب عروسي به مراسم آشنايي جابجا شده است ) راننده كه جوان ژل‌زدة ريش پنترايي بود به او گفت: « « خانوم محترم اجازه هست كه مزاحم وقت شريفتون بشوم؟!» سحر گفت: « درسته كه ماشينتون آردیهو جواته! اما چون ديگه بايد برگردم خونه مي‌تونيد…» در همين اثناء رانندة ماشين يك سوژة مناسب‌تر را چند قدم جلوتر ديد و از جلوي سحر گاز داد و رفت و جملة او ناتمام ماند.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سحر با چشمانی اشکبار در حالی که یکدفعه رعد وبرقی زد وباران گرفت در خیابان به راه افتاد(عین فیلمهای هندی! فقط قسمت رقص وآواز خواندن آن سانسور شده بود) سحر کم کم باید بدون شوهر به خانه بر می گشت(با توجه به اینکه با خواندن هفته نامه های زرد فهمیده بود دختر فراری شدن خیلی خیلی بد است) ومجبور بود یک کتک مفصل از بابا وبرادرش بخورد وصدایش در نیاید در همین اثتا یک ب ام و آخرین مدل جلوی پایش ترمز کرد وپسر خوش تیپی با لهجه غلیظ امریکایی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000080&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;where do yo go?&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000080&gt;
&lt;P align=right&gt;سحربا خوشحالی گفت:&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000080&gt;
&lt;P align=right&gt;anywhere you say&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سحر تازه فهمید که کلاس های زبان وچت کردن با افراد خارجی چقدر خوب است وفوری بالا پرید تا بروند یه گوشه ای وعروسی کنند.سحر در حال تفکر بود که مدل لباس عروسش چه جور باشد که چند تا ماشین 110 جلویشان رو گرفتند وگفتند:شما با هم چه نسبتی دارین واین وقت شب اینجا چه کار می کنین؟! واضح بود که هر دو جواب دندان شکنی نداشتند واز بخت بدشون هم ماموران بر خلاف اکثر ماموران ادم های سالمی بودند وپیشنهاد پسر جوان رو قبول نکردن... در بازداشتگاه سحر فهمید که پسر خارجی بچه لشکر آباد می باشد وماشین هم مال پسر داییش که تازه از کویت امده بوده و پسر جوان هیچ چیزی از خودش نداشت(البته هیچ کدام از این موارد از لحاظ سحر اشکالی نداشت. مهم این بود که یه خری پیدا شده بود با سحر ازدواج کند) اما وقتی بابا و داداشش با سند خانه از راه رسیدند وچنا سیلی آبدار در گوشش زدند! عشق وعاشقی یادش رفت وبا صورت کبود وزیر مشت لگد به خانه(همون کانون گرم خانوادگی) برگشت.آنوقت بعد از یک گفتمان طولانی که همراه موسیقی غلط کردم. آخ ببخشین. وای! چیز خوردم انجام می شد سحربه درستی تصمیم گرفت که درس بخواند و در یک دانشگاه معتبر(نه مثل اون قبلیه) ادامه تحصیل بدهد تا بتواند شوهر کند وبرای همیشه خوشحال وخوشبخت زندگی کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;قصه ما به سر رسید سحر به دانشگاه وازدواج و هر چی که می خواست نرسید!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 13:08:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسخه جدید سیندرلا</title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>در راستای اینکه بر هر ایرانی مسلمان واجب است تمام مظاهر غرب رو از بین برده ویا در صورت امکان با فرهنگ ایرانی تطبیق دهد و از آنجایی که داستان سیندرلا یک داستان مبتذل وبد آموز می باشد لذا اینجانب &lt;FONT face=Arial color=#000080&gt;eva-ma-2-ta&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt; با تلاش شبانه روزی خود روایت ایرانی داستان سیندرلا را تقدیم خواننگان می نمایم. لازم به ذکر است که در این داستان به جای واژه نامانوس وبیگانه سیندرلا از &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;واژه مریم گلی استفاده شده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود دختری بود به اسم مریم گلی.این دختر خانوم خیلی خوب بود.مانتوی کوتاه نمی پوشید.لباس تنگ وبدن نما تن نمی کرد.با لوازم آرایشی میانه ای نداشت.بدون اجازه بابا ومامان بیرون نمی رفت.به تلفن دست نمی زد.از چت متنفر بود.به اینترنت وصل نمی شد و حرکات موزون هم بلد نبود.! از هر انگشت این مریم خانوم صد تا هنر می بارید.هنر گلدوزی.خیاطی.آشپزی و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مریم در طبخ غذاهایی مثل آبگوشت.کله پاچه.سیراب شیردون. کوفته ودلمه تبحر خاصی داشت.! این دختر خیلی خوب خیلی کم از خانه بیرون می رفت و وقتی هم بیرون می رفت همراه با پدر ومادرش یا دوستانش بود(لازم به تذکر است که دوستان مریم خانم همگی بلا استثنا مونث بودند.!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;روزی از روزها مریم با دوستانش در خیابان قدم می زد که ناگهان نگاهش در نگاه پسری بسیار محترم گره خورد(از آنجاییکه هم مریم و هم این آقا پسر جوانانی سر به زیر می باشند نحوه گره خوردن نگاه انها به همدیگر کشف نشده است)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چون مریم تا ان زمان به هیچ نامحرمی نگاه نکرده بود به شدت دست وپایش رو گم کرده وبا عجله از محل واقعه دور می شود.در همان لحضه لنگه کفش مریم از پایش در می آید در حالیکه وی متوجه این امر نیست.پسر جوان که شاهد ماجرا می باشد به طرف لنگه کفش رفته وان را بر می دارد(لازم به ذکر است که با توجه به شناختی که از مریم داریم غیر ممکن است وی کفش خارجی استفاده کند.کارشناسان احتمال می دهند که کفش وی ملی .گام .نهرین یا کفش بلا بوده است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پسر محترم به سرعت دنبال مریم می رود وبا صدای بلند می گوید:((خانوم کفشتان را جا گذاشته اید!)). مریم وقتی صدای او را می شنود تازه می فهمد که کفش به پایش نیست.پس خطاب به پسر محترم می گوید:((ممنون که کفشمو اوردین.خونه ما دو تا کوچه بالاتره اگر با پدر ومادرتون تشریف بیارین خواستگاری جواب من مثبته!!!(با عنایت به اینکه مریم خانوم خیلی خوب ومثبتی بود معلوم نیست این دیالوگها چگونه به وی نسبت داده شده است!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در حالیکه همه انتظار داشتند داستان ما پایان شیرینی داشته باشد(مثل فیلمهای هندی وایرانی) ناگهان پسر رو به مریم کرده ومی گوید:((دختری که یک کیلومتر بدون کفش راه بره ولی متوجه نشه که کفش به پا داره به درد زندگی نمی خوره!))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;قصـــــــــــــــــــــــــه ما به ســـــررسيد مریم به &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شوهــــــر نرسيد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بالا رفتيـــــــــــــــــــــــــــــم ماست بود پايين هم که اومديم جز ماست چيزی نبود&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نتیجه گیری اخلاقی شماره 1: دخترهای محترم هرگز در مقابل پسری که احساس می کنید داستان سیندرلا رو نخوانده ادای سیندرلا رو در نیاورید. چون گاهی اوقات نتیجه معکوس حاصل می شود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;نتیجه گیری اخلاقی شماره 2: مگر یه داستان قراره چنتا نتیجه اخلاقی داشته باشه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000080&gt; این مطلب رو از یه وبلاگ بر داشتم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 13:00:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت بهلول و آب انگور</title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;بیایید از همین امروز &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;ارتباطی را با حضرت دوست برقرار&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;کنیم اما خطاهای خود را مانند دوست بهلول توجیه نکنیم&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;شود؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!!&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 13:37:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلداده درویش ژنده پوش!</title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;BR&gt;&quot;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;روزی در یک روستا، درویشی در حال گذر بود. در همان حال کودکی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;بر پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد. درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد: &quot;او را نگه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;دار!&quot;. سقوط شتابناک کودک آرام شد. درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;در مقابل حیرت اهالی، کودک را سالم به آنان برگرداند&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;مردم به دور درویش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;حلقه زدند و او را از اولیاءالله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به درویش&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;نسبت دادند&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;.&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;درویش اهالی را ساکت کرد و گفت: &quot;اینان که می گویید، من نیستم! من&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و عمل کرده ام و لحظه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;ای که این صحنه را دیدم، گفتم، خدایا، او را نگه دار&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;زیرا من با او- منظور&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;خداوند است- دوست هستم و عمری به دستورات او گوش کردم و عمل نمودم و اینک از او یک&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;درخواست کردم و او اجابت نمود، پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;آنگاه درویش کوله پشتی خویش بر دوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر مردم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;روستا در غبار زمان محو شد&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;COLOR: mediumblue&quot;&gt;ببینید چقدر ساده&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: mediumblue&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;است&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: mediumblue&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!&lt;/SPAN&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 07:51:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت تبسم &quot;فضیل عیاض&quot;</title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: mediumblue; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;
&lt;HR&gt;
زیباترین شکل اطاعت از&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;فرامین خداوند گردن نهادن به خواست اوست همچون: فضیل عیاض&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;.&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;گویند سی سال بود که هیچ کس &quot;فضیل عیاض&quot; را خندان ندیده بود،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;مگر آن روز که پسرش بمرد و او تبسم کرد&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;گفتند: &quot;ای خواجه! چه وقت این&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;است؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&quot;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;فضیل گفت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;: &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;رضا، شادی دل است&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;به تلخی قضا&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!&lt;/STRONG&gt; &lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اکنون دانستن که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;!&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;آیا ما می توانیم این گونه از سر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;ایمانی لجام گسیخته تن به رضایت حضرت دوست دهیم؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;تکرار می کنم! همه چیز در&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;جهان دو طرف دارد. اگر ما به فرامین خداوند گوش دهیم، باید مطمئن باشیم که او هم به&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN dir=rtl&gt;درخواست های ما گوش می دهد &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 07:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چوب تعادل</title>
<link>http://ruzegar.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;چگونه محبوب معبود شویم؟&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دو راه: &lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;1- عمل به فرامین او 2- دوست داشتن خلق.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; COLOR: #0000cd&quot;&gt;1- عمل به فرامین و احکام او:&lt;/SPAN&gt; در طول زندگی بایستی احکام و فرامین او را به جای آورد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot;اٌشو&quot; راه رسیدن به حضور حق را در غالب حکایتی چنین می نگارد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزی عارف کبیری در خانه اش نشسته بود، پیرمردی از روستایی دور به دیدن او آمد و گفت:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot;ای قدیس! چه گویم که به خدا برسم و محبوب او شوم؟!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عارف نگاهی به او کرد و گفت: &quot;خوش بگذران، با شادی ات خدا را نیایش کن!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لحظاتی بعد مرد جوانی به حضور عارف رسید و گفت: &quot;چه کنم تا به خدا برسم؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عارف گفت: &quot;زیاد خوش گذرانی نکن!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوان تشکر کرد و رفت. یکی از شاگردانش که آن جا نشسته بود گفت: &quot;استاد بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عارف گفت: &quot;سیر و سلوک روحانی و رسیدن به حضور حق مانند بندبازی است که چوبی در دست دارد گاهی آن چوب را به طرف راست و گاهی به طرف چپ می برد تا تعادل خود را روی بند نگه دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن چوب را &lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;چوب تعادل &lt;/SPAN&gt;گویند!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به خاطر بسپار: تعادل و میانه روی یگانه راه حصول به خلوت حق می باشد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot;گوراناک&quot; - شاعر ژرف اندیش- در این باره می سراید:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به قلب خویش بنگر&lt;BR&gt;آنجا &quot;او&quot; سلطان تو، مسکن دارد.&lt;BR&gt;به &quot;او&quot; و نه خویش عشق بورز!&lt;BR&gt;همچون &quot;او&quot; اندیشه کن&lt;BR&gt;خواست &quot;او&quot; را بخواه&lt;BR&gt;و آن چنان که &quot;او&quot; فرمان می دهد، عمل کن.&lt;BR&gt;نفس کوچک خود را رها کن،&lt;BR&gt;و در درگاه نیلوفرین او&lt;BR&gt;کمال سرور را پیدا کن!&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 14:17:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ruzegar&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>ruzegar</dc:creator>
<guid>http://ruzegar.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
