تبليغاتX
روزگار - نمي دانم چرا رفتی چرا شايد خطا کردم
عجب بالا و پایین داره دنیا#####عجب این روزگار دلسرده با ما

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هايت دعا کردم                                               

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گلهايي که در تنهايي ام روئيد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تورا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتی چرا شايد خطا کردم

و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا،تا کي، براي چه،ولي رفتي

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا,چه بغضی کرد.کسي فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد 

هنوز آشفته ی چشمان زيباي توأم برگرد!

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید,میان انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پائیزیترین ویرانی یک دل,میان غصه ای از جنس بغض کوچک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی هامان

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  |