|
|
|
|
|
چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وينستون چرچیل که اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.
نانسى آستور - (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوهتان زهر مىريختم. در مجلس عيش حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مىکرد و مىخنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود) ميگن يه روز چرچيل داشته از يه کوچه باريکي که فقط امکان عبور يه نفر رو داشته… رد مي شده… که از روبرو يکي از رقباي سياسي زخم خورده اش مي رسه… بعد از اينکه کمي تو چشم هم نگاه مي کنن… رقيبه مي گه من هيچوقت خودم رو کج نمي کنم تا يه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچيل در حاليکه خودش رو کج مي کرده… مي گه ولي من اين کار رو مي کنم… (منبع) در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدين (آلمان و ايتاليا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقين (انگليس و فرانسه و آمريکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ ميلادى انگلستان در ميدان نبرد جهانى با دشمن پيروزمند، تنها ماند، در پاريس کنفرانس سرى بين سه نفر از سران جنگ جهانى (يعنى بين چرچيل رهبر انگلستان، و هيتلر رهبر آلمان، و موسولينى رهبر ايتاليا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در اين کنفرانس، هيتلر به چرچيل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترين نيروى اروپا و متفق انگليس يعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگيرى از کشتار بيشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسليم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط دختر میخک
|
|
||
|
|
|
|
|
يكي بود يكي نبود يكي از روزهاي خوب خدا ( كه احتمالاً عصر پنج شنبه بوده است! ) باباي سحر بهش گفت: « هي دختره فكرمي كنم ديگه ترشيدي!!دختر كه رسيد به بيست/ بايد به حالش گريست! دختراي همسنّ تو سر چهار تا شوهر رو خوردن اون موقع من بايد خرج تو رو بدم( پدر به صورت تلويحي به مهمتر بودن مشكلات اقتصادي از مشكلات فرهنگي اشاره ميكند ) ميري امشب يه شوهر خوب تور ميكني و برميگردي» سحر پس از دوش گرفتن و يك ساعت آرايش كردن وزدن رژ معروف جیگریش و پوشيدن «سوشرت» نارنجي رنگش ( براي همدردي با رفتگران شهرداري! ) و پاكردن كفشي با پاشنة 14 سانتيمتر به طرف کیانپارس به راه افتاد. همينجور كه ميرفت يكدفعه يك پسر با دور بازوي 5/0 متر! جلو آمد و گفت: «كوچولو كجا ميري؟! ( اين جمله در بيشتر قصّههاي ايراني كاربرد دارد ) بيا اين شمارة موبايل منو بگير تا ايشاالله بعداً عروسي كنيم» سحر كه دختر مؤدّب و نجيبي بود در حالي كه لنگه كفشش را به عنوان اعتراض! درآورده بود گفت: « …..( به دليل منافرت با مسائل اخلاقي اين قسمت حرف هاي سحرحذف شد) تو خودت خواهر مادر نداري … ( ادامة صحبتهاي سحرهم به علّت منافات با مسائل اخلاقي حذف شد)» پسر در حاليكه شديداً ترسيده بود فرار كرد و بقية حرف هاي سحر رو نشنيد كه گفت: «حالا شمارهتو بده رو پيشنهادت فكر ميكنم !»سحر پس از اين شكست عشقي به راه خودش ادامه ميداد كه يك پسر سبيلو با كت قرمز و شلوار گشاد جلو آمد و گفت: كُج مِري يَره؟! ( ترجمه: كجا ميري عزيزم؟!!!) سحركه دختر مودّب و نجيبي بود خواست اينبار به گفتمان بپردازد كه طرف نپرد! اما در همان لحظه يك پسر سبيلوي ديگر با كت زرشكي و شلوار گشادتر جلو آمد و گفت: « بورو گم ره ديداش» ( ترجمه: لطفاً مزاحم اين خانم محترم نشو ) بعد چند نفر ديگر هم وارد اين گفتمان فرهنگي شدند و براي اينكه حوصلة خوانندة قصّه از اين گفتمان فرهنگي سر نرود با چاقو به جان هم افتادند .سحركه ميترسيد رسيدن پليس 110 مانع ازدواج موفّق او شود به راه خودش ادامه داد همانجور كه داشت مي رفت يك پژو-آر دی جلوي پايش نگه داشت و به بوقزدن پرداخت ( با پيشرفت علم مراسم بوقزدن از شب عروسي به مراسم آشنايي جابجا شده است ) راننده كه جوان ژلزدة ريش پنترايي بود به او گفت: « « خانوم محترم اجازه هست كه مزاحم وقت شريفتون بشوم؟!» سحر گفت: « درسته كه ماشينتون آردیهو جواته! اما چون ديگه بايد برگردم خونه ميتونيد…» در همين اثناء رانندة ماشين يك سوژة مناسبتر را چند قدم جلوتر ديد و از جلوي سحر گاز داد و رفت و جملة او ناتمام ماند. !
سحر با چشمانی اشکبار در حالی که یکدفعه رعد وبرقی زد وباران گرفت در خیابان به راه افتاد(عین فیلمهای هندی! فقط قسمت رقص وآواز خواندن آن سانسور شده بود) سحر کم کم باید بدون شوهر به خانه بر می گشت(با توجه به اینکه با خواندن هفته نامه های زرد فهمیده بود دختر فراری شدن خیلی خیلی بد است) ومجبور بود یک کتک مفصل از بابا وبرادرش بخورد وصدایش در نیاید در همین اثتا یک ب ام و آخرین مدل جلوی پایش ترمز کرد وپسر خوش تیپی با لهجه غلیظ امریکایی گفت :where do yo go? سحربا خوشحالی گفت: anywhere you say سحر تازه فهمید که کلاس های زبان وچت کردن با افراد خارجی چقدر خوب است وفوری بالا پرید تا بروند یه گوشه ای وعروسی کنند.سحر در حال تفکر بود که مدل لباس عروسش چه جور باشد که چند تا ماشین 110 جلویشان رو گرفتند وگفتند:شما با هم چه نسبتی دارین واین وقت شب اینجا چه کار می کنین؟! واضح بود که هر دو جواب دندان شکنی نداشتند واز بخت بدشون هم ماموران بر خلاف اکثر ماموران ادم های سالمی بودند وپیشنهاد پسر جوان رو قبول نکردن... در بازداشتگاه سحر فهمید که پسر خارجی بچه لشکر آباد می باشد وماشین هم مال پسر داییش که تازه از کویت امده بوده و پسر جوان هیچ چیزی از خودش نداشت(البته هیچ کدام از این موارد از لحاظ سحر اشکالی نداشت. مهم این بود که یه خری پیدا شده بود با سحر ازدواج کند) اما وقتی بابا و داداشش با سند خانه از راه رسیدند وچنا سیلی آبدار در گوشش زدند! عشق وعاشقی یادش رفت وبا صورت کبود وزیر مشت لگد به خانه(همون کانون گرم خانوادگی) برگشت.آنوقت بعد از یک گفتمان طولانی که همراه موسیقی غلط کردم. آخ ببخشین. وای! چیز خوردم انجام می شد سحربه درستی تصمیم گرفت که درس بخواند و در یک دانشگاه معتبر(نه مثل اون قبلیه) ادامه تحصیل بدهد تا بتواند شوهر کند وبرای همیشه خوشحال وخوشبخت زندگی کند. قصه ما به سر رسید سحر به دانشگاه وازدواج و هر چی که می خواست نرسید! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط دختر میخک
|
|
||
|
|
|
|
|
در راستای اینکه بر هر ایرانی مسلمان واجب است تمام مظاهر غرب رو از بین برده ویا در صورت امکان با فرهنگ ایرانی تطبیق دهد و از آنجایی که داستان سیندرلا یک داستان مبتذل وبد آموز می باشد لذا اینجانب eva-ma-2-ta با تلاش شبانه روزی خود روایت ایرانی داستان سیندرلا را تقدیم خواننگان می نمایم. لازم به ذکر است که در این داستان به جای واژه نامانوس وبیگانه سیندرلا از واژه مریم گلی استفاده شده است.
یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود دختری بود به اسم مریم گلی.این دختر خانوم خیلی خوب بود.مانتوی کوتاه نمی پوشید.لباس تنگ وبدن نما تن نمی کرد.با لوازم آرایشی میانه ای نداشت.بدون اجازه بابا ومامان بیرون نمی رفت.به تلفن دست نمی زد.از چت متنفر بود.به اینترنت وصل نمی شد و حرکات موزون هم بلد نبود.! از هر انگشت این مریم خانوم صد تا هنر می بارید.هنر گلدوزی.خیاطی.آشپزی و ... مریم در طبخ غذاهایی مثل آبگوشت.کله پاچه.سیراب شیردون. کوفته ودلمه تبحر خاصی داشت.! این دختر خیلی خوب خیلی کم از خانه بیرون می رفت و وقتی هم بیرون می رفت همراه با پدر ومادرش یا دوستانش بود(لازم به تذکر است که دوستان مریم خانم همگی بلا استثنا مونث بودند.!) روزی از روزها مریم با دوستانش در خیابان قدم می زد که ناگهان نگاهش در نگاه پسری بسیار محترم گره خورد(از آنجاییکه هم مریم و هم این آقا پسر جوانانی سر به زیر می باشند نحوه گره خوردن نگاه انها به همدیگر کشف نشده است) چون مریم تا ان زمان به هیچ نامحرمی نگاه نکرده بود به شدت دست وپایش رو گم کرده وبا عجله از محل واقعه دور می شود.در همان لحضه لنگه کفش مریم از پایش در می آید در حالیکه وی متوجه این امر نیست.پسر جوان که شاهد ماجرا می باشد به طرف لنگه کفش رفته وان را بر می دارد(لازم به ذکر است که با توجه به شناختی که از مریم داریم غیر ممکن است وی کفش خارجی استفاده کند.کارشناسان احتمال می دهند که کفش وی ملی .گام .نهرین یا کفش بلا بوده است! پسر محترم به سرعت دنبال مریم می رود وبا صدای بلند می گوید:((خانوم کفشتان را جا گذاشته اید!)). مریم وقتی صدای او را می شنود تازه می فهمد که کفش به پایش نیست.پس خطاب به پسر محترم می گوید:((ممنون که کفشمو اوردین.خونه ما دو تا کوچه بالاتره اگر با پدر ومادرتون تشریف بیارین خواستگاری جواب من مثبته!!!(با عنایت به اینکه مریم خانوم خیلی خوب ومثبتی بود معلوم نیست این دیالوگها چگونه به وی نسبت داده شده است!) در حالیکه همه انتظار داشتند داستان ما پایان شیرینی داشته باشد(مثل فیلمهای هندی وایرانی) ناگهان پسر رو به مریم کرده ومی گوید:((دختری که یک کیلومتر بدون کفش راه بره ولی متوجه نشه که کفش به پا داره به درد زندگی نمی خوره!))
قصـــــــــــــــــــــــــه ما به ســـــررسيد مریم به شوهــــــر نرسيد بالا رفتيـــــــــــــــــــــــــــــم ماست بود پايين هم که اومديم جز ماست چيزی نبود !نتیجه گیری اخلاقی شماره 1: دخترهای محترم هرگز در مقابل پسری که احساس می کنید داستان سیندرلا رو نخوانده ادای سیندرلا رو در نیاورید. چون گاهی اوقات نتیجه معکوس حاصل می شود نتیجه گیری اخلاقی شماره 2: مگر یه داستان قراره چنتا نتیجه اخلاقی داشته باشه؟
این مطلب رو از یه وبلاگ بر داشتم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط دختر میخک
|
|
||
|
|
|
|
|
بیایید از همین امروز ارتباطی را با حضرت دوست برقرار کنیم اما خطاهای خود را مانند دوست بهلول توجیه نکنیم! روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟ بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط دختر میخک
|
|
||