تبليغاتX
روزگار
عجب بالا و پایین داره دنیا#####عجب این روزگار دلسرده با ما

"روزی در یک روستا، درویشی در حال گذر بود. در همان حال کودکی بر پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد. درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد: "او را نگه دار!". سقوط شتابناک کودک آرام شد. درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در مقابل حیرت اهالی، کودک را سالم به آنان برگرداند!

مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیاءالله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به درویش نسبت دادند.
درویش اهالی را ساکت کرد و گفت: "اینان که می گویید، من نیستم! من فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و عمل کرده ام و لحظه ای که این صحنه را دیدم، گفتم، خدایا، او را نگه دار!

زیرا من با او- منظور خداوند است- دوست هستم و عمری به دستورات او گوش کردم و عمل نمودم و اینک از او یک درخواست کردم و او اجابت نمود، پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است.

آنگاه درویش کوله پشتی خویش بر دوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر مردم روستا در غبار زمان محو شد.

ببینید چقدر ساده است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط دختر میخک  | 


زیباترین شکل اطاعت از
فرامین خداوند گردن نهادن به خواست اوست همچون: فضیل عیاض
".
گویند سی سال بود که هیچ کس "فضیل عیاض" را خندان ندیده بود، مگر آن روز که پسرش بمرد و او تبسم کرد!
گفتند: "ای خواجه! چه وقت این است؟"
فضیل گفت:
رضا، شادی دل است به تلخی قضا! اکنون دانستن که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم!
آیا ما می توانیم این گونه از سر ایمانی لجام گسیخته تن به رضایت حضرت دوست دهیم؟
تکرار می کنم! همه چیز در جهان دو طرف دارد. اگر ما به فرامین خداوند گوش دهیم، باید مطمئن باشیم که او هم به درخواست های ما گوش می دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط دختر میخک  | 

چگونه محبوب معبود شویم؟

از دو راه: 1- عمل به فرامین او 2- دوست داشتن خلق.


1- عمل به فرامین و احکام او: در طول زندگی بایستی احکام و فرامین او را به جای آورد.

"اٌشو" راه رسیدن به حضور حق را در غالب حکایتی چنین می نگارد:

روزی عارف کبیری در خانه اش نشسته بود، پیرمردی از روستایی دور به دیدن او آمد و گفت:

"ای قدیس! چه گویم که به خدا برسم و محبوب او شوم؟!"

عارف نگاهی به او کرد و گفت: "خوش بگذران، با شادی ات خدا را نیایش کن!"

لحظاتی بعد مرد جوانی به حضور عارف رسید و گفت: "چه کنم تا به خدا برسم؟"

عارف گفت: "زیاد خوش گذرانی نکن!"

جوان تشکر کرد و رفت. یکی از شاگردانش که آن جا نشسته بود گفت: "استاد بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه!"

عارف گفت: "سیر و سلوک روحانی و رسیدن به حضور حق مانند بندبازی است که چوبی در دست دارد گاهی آن چوب را به طرف راست و گاهی به طرف چپ می برد تا تعادل خود را روی بند نگه دارد.

آن چوب را چوب تعادل گویند!"

به خاطر بسپار: تعادل و میانه روی یگانه راه حصول به خلوت حق می باشد!

"گوراناک" - شاعر ژرف اندیش- در این باره می سراید:

به قلب خویش بنگر
آنجا "او" سلطان تو، مسکن دارد.
به "او" و نه خویش عشق بورز!
همچون "او" اندیشه کن
خواست "او" را بخواه
و آن چنان که "او" فرمان می دهد، عمل کن.
نفس کوچک خود را رها کن،
و در درگاه نیلوفرین او
کمال سرور را پیدا کن!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 


سید افلاطون کلهر مشاور امور لس آنجلس و بانوان و تفریحات و سرگرمی و شعر و ادب ‏رئیس جمهور گفت: " نه گرانی اتفاق بدی است، نه ارزانی اتفاقی خوب. بطور مطلق هیچ ‏چیز خوب یا بد نیست." در پی این اظهارنظر دویست و چهل نفر از فلاسفه دچار حیرت ‏فلسفی شده و بیست و چهار میلیون نفر از ملت احساس کردند که احتمالا نیاز به مراجعه به ‏پزشک گوش دارند تا بفهمند واقعا چیزی که می شنوند، همان چیزی است که گفته شده است، ‏یا چیزی که شنیده اند ناشی از توهمات آنهاست. گروهی از کارشناسان تذکر دادند که البته این ‏موضوع در ایران کاملا طبیعی است، چرا که ما ایرانیان، اعم از مشاور رئیس جمهور و ‏غیره معمولا با اقتصاد برخورد فلسفی می کنیم، در عوض با فلسفه و فلاسفه برخورد سیاسی ‏می کنیم و با سیاست برخورد عرفانی می کنیم و با عرفا و اهل عرفان برخورد پلیسی می کنیم ‏و با پلیس برخورد اخلاقی می کنیم و در عوض با اخلاق برخورد ورزشی می کنیم و دائم ‏حفظ اخلاق جامعه را از این وزارتخانه به آن وزارتخانه پاس می دهیم و آخر کار هم می زنیم ‏توی اوت، و در عوض با ورزش برخورد متافیزیکی می کنیم و به جای آن با متافیزیک ‏برخورد تبلیغاتی می کنیم و این داستان تا ابد ادامه دارد.... در همین راستا، و قبل از اینکه این ‏داستان تا ابد همینطوری پیش برود، آقای افلاطون کلهر مشاور رئیس جمهور در مورد لس ‏آنجلس و موی پسران و اقتصاد و فلسفه مصاحبه ای در مورد وضع کشور کرده ایم که گوشه ‏هایی از آن را می شنویم. این مصاحبه در سفر اخیر مشاور فلسفی رئیس جمهور به یونان در ‏یکی باغهای اطراف آتن انجام شده است....‏

یک رساله فلسفی: در باب فضیلت گرانی
افلاطون کلهریوس: با خود بارها اندیشیده ام در باب حقیقت گرانی، هیچ می دانی ای نبویوس!‏
نبویوس: آری کلهریوس! آیا چنان که چرخیدن باد لای برگهای درختان آتن و اسپارت، ‏موضوعی معلوم است، هیچ دانی که حقیقت معلوم گرانی چیست؟
افلاطون کلهریوس: نه گرانی اتفاق بدی است، نه ارزانی اتفاقی خوب. فیلسوف می داند که ‏بطور مطلق هیچ چیز خوب یا بد نیست. ای نبویوس!‏
نبویوس: آیا استاد کلهریوس که حقیقت را چون آب روی دست مردم ریخته است، داند که چرا ‏گرانی اتفاق بدی نیست؟
افلاطون کلهریوس: آیا هرگز الاغ دیده ای، ای نبویوس!‏
نبویوس: آری ای داننده دلایل! الاغان آتن را دیده ام که مثل الاغ راه می رفتند... ‏
افلاطون کلهریوس: و هیچ می دانی که الاغ ممکن است نباشد؟‏
نبویوس: ای کلهریوس! هر الاغی می تواند باشد و می تواند نباشد، همانطور که اسبان.‏
افلاطون کلهریوس: و هیچ دانی که وقتی الاغ نباشد، هر چیز که مال اوست می تواند نباشد؟‏
نبویوس: آری، ای دانای استقرائات و قیاسات عظیم‏
افلاطون کلهریوس: و آیا هیچ می دانی که اقتصاد مال خر است....‏
نبویوس: آری، شنیده ام از مردمان که اقتصاد مال خر است، اما سه شب در این باب تفکر ‏کردم و ندانستم اقتصاد کجای خر است، آیا این را می دانی؟
افلاطون کلهریوس: جایش را می دانم، اما به تو نمی گویم، این بدان که اقتصاد مال خر است و ‏این را هرکسی که ستارگان را در شب های اسپارت دیده باشد باید بداند.‏
نبویوس: من ستارگان را در شب های اسپارت دیده ام، آیا من هم می دانم اقتصاد مال الاغ ‏است؟ چه سووال بزرگی؟ ای استاد! آیا می دانی پاسخش چیست؟
افلاطون کلهریوس: آری، تو نیز می دانی اقتصاد مال الاغ است، اما ابرهای آسمان عقل تو ‏جلوی ستاره های الاغ را گرفته بودند. ‏
نبویوس: پس اکنون می دانم اقتصاد مال الاغ است، آیا گرانی هم مال الاغ است؟‏
افلاطون کلهریوس: پس بدان که وقتی گرانی از اقتصاد باشد، و اقتصاد مال خر باشد، پس ‏همانطور که الاغ می تواند خوب یا بد باشد، گرانی هم می تواند خوب یا بد باشد. ‏
نبویوس: پس حالا که گرانی می تواند خوب باشد، پس بگو آن کدام گرانی است که خوب ‏است؟
افلاطون کلهریوس: گرانی چیزی است که اگر ندانی گران نیست، پس گرانی وقتی نزد ‏فیلسوف موجود است که آن را بداند، و اگر آن را نداند گرانی معدوم است. و فیلسوف اگر بداند ‏هر چیز گران است، نگران می شود، پس بهتر است نداند، پس چون نمی داند گرانی وجود ‏ندارد، پس نه خوب است نه بد. ‏
نبویوس: آنچه گفتی هیچ فیلسوفی تا کنون در هیچ باغی نگفته بود، اما سووالی در پیش است.‏
افلاطون کلهریوس: بپرس و هیچ مترس‏
نبویوس: اگر به بازار آتن بروم و گوجه فرنگی بخواهم خریدن و گران باشد، آیا گرانی خوب ‏است یا بد؟
افلاطون کلهریوس: فیلسوف باید بداند که وقتی گوجه فرنگی گران است، تصور کند که گوجه ‏فرنگی معدوم و خیار موجود است، آیا خیارهای مزارع آتن را خورده ای؟ و بدان که می ‏توانی به میدان تره بار محله ما در آتن بروی و گوجه فرنگی ارزان بخری...‏
نبویوس: پس گرانی می تواند خوب باشد؟ ‏
افلاطون کلهریوس: بسته به این است که تو مشاور رئیس جمهور باشی یا رئیس جمهور ‏مشاور تو باشد. پس هر چیز ممکن است و گرانی هم همین طور است. ‏
نبویوس: آه! اولمپ تو را از زیبایی و خرد بسیار بهره مند گرداند. بگو ای استاد استادان، آیا ‏گران شدن زمین و خانه چگونه است؟ آیا وجود دارد یا نه؟
افلاطون کلهریوس: آیا می دانی که سیب چیست؟
نبویوس: آری، گمان کنم آن را یک بار دیده باشم.‏
افلاطون کلهریوس: و آیا دیده ای که سیب را به آسمان پرتاب کنند؟
نبویوس: به ونوس قسم که ندیدم. حالا چرا ونوس، آن دیگر به تو مربوط نیست!‏
افلاطون کلهریوس: پس بدان که چون سیب را به آسمان پرتاب کنند صد بار بچرخد و به زمین ‏برگردد. آیا قبول داری؟
نبویوس: آری، چنین است که کلهریوس گفت.‏
افلاطون کلهریوس: پس بدان که گرانی زمین مثل سیب است، و چون به آسمان بیندازند، صد ‏بار بچرخد، پس ممکن است قیمت زمین و خانه هم گران باشد و هم ارزان، پس قیمت خانه ‏وجود ندارد. آیا می پذیری؟
نبویوس: قسم به ونوس که تو نیکو مشاوری هستی و در تمام آتن و اسپارت کسی مثل تو ‏مشاور نشد و از سیم خاردار نپرید و آسیبی به او نرسید.‏
افلاطون کلهریوس: پس بدان نبویوس که اکنون زمین ارزان شد و خانه نیز هست، اگر نبود تو ‏به خانه نمی رفتی.‏
نبویوس: و ای سرور من در دانایی، بگو آیا آزادی برای نوشتن و گفتن موجود است یا معدوم؟
افلاطون کلهریوس: آن الاغ را که برایت گفتم به یاد داری؟
نبویوس: آری سرورم، نیک به یاد دارم.‏
افلاطون کلهریوس: آیا الاغ هر روز بار می برد؟‏
نبویوس: من هر روز ندیدم الاغی بار ببرد، شاید اینقدر خر باشد که ببرد.‏
افلاطون کلهریوس: نه، ای نبویوس! هیچ الاغی همیشه بار نمی برد، بلکه شبها می خوابد، آیا ‏این را می دانی؟
نبویوس: آری سرورم، اینقدر الاغ نیستم که این را ندانم.‏
افلاطون کلهریوس: آیا الاغان وقتی می خوابند بار می برند؟‏
نبویوس: نه سرورم، هیچ الاغی در آتن و اسپارت نیست که شب ها که می خوابد بار ببرد.‏
افلاطون کلهریوس: نویسنده کتاب و فیلسوف و خردمند نیز همچون الاغی است که وقتی می ‏خوابد، بار نمی برد. پس نویسنده کاملا آزاد است و فقط صبح تا شب آزادی ندارد، آیا او آزاد ‏نیست؟ من او را آزاد می دانم.‏
نبویوس: پس هر چیزی هم هست و هم نیست. آیا بدرستی فهمیدم؟
افلاطون کلهریوس: آفرین بر تو که اکنون دانا شدی. ‏
نبویوس: و این تا چه زمان است؟ ‏
افلاطون کلهریوس: و این تا آن وقت است که ما مشاور باشیم و هر چه بخواهیم بگوئیم. ‏
نبویوس: و ای سرور من، اکنون مرا قاطی درگرفته است بدجور! ندانم که گرانی است یا ‏نیست، آزادی موجود است یا معدوم، خانه گران است یا نیست، آیا این قاط زدن را پایانی ‏تصور توانی کرد؟
افلاطون کلهریوس: در قاط خویش بمان که تا ما مشاوریم و رئیس مان رئیس است، همین ‏است که هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 


 

 

 

رضا اميرخاني اين سال‌ها نامِ‌ آشنايي شده است؛ حتی نه فقط در ادبیات. شناخته‌شده‌ترین کتاب او، «من او» كه سوره مهر آن را چاپ كرده، به چاپ هفدهم رسیده و تاکنون 160 ميليون تومان فروخته است. این دانش‌آموخته موسسه پرورش استعدادهای درخشان که در میانه دهه چهارم زندگی‌اش است، بعد از «ارمیا»، «من او»، «داستان سیستان»، «از به» و «نشت نشا»، امسال «بي‌وتن» را به کتاب‌فروشی‌ها فرستاده است. چاپ اول كتاب در همان روزهای نمايشگاه بيست و يكم تمام شد.

کنار میز این مهندس نویسنده، نموداری روی دیوار است که روی آن، هر روز با مداد تعداد کلماتی را که برای بی‌وتن نوشته، علامت زده است. از این نمودار خوب می‌شود فهمید امیرخانی در ماه‌های پایانی سال 85 که داشت ریاست انجمن قلم را تحویل می‌داد، کمتر به نویسندگی می‌رسیده است: در آن بازه زمانی، نمودار یک خط افقی است در پایین‌تر سطح. عوضش در اواخر سال 86، نمودار به اوج خودش رسیده است.

این‌روزها هم بعید است امیرخانی به نویسندگی برسد. چنان درگیر جلسه‌های نقد و بررسی کتاب جدیدش در تهران و شهرستان‌هاست که وقت خالی در برنامه‌اش ندارد. با این حال در یک ظهر خردادی، در دفتر کارش، میزبان گپ 27دقیقه‌ای‌اش با تهران امروز شد.

 

از آن نویسنده‌هایی هستید که مرتب درباره اثرشان توضیح می‌دهند و باید به اثر سنجاق‌شان کرد تا آن را فهمید؟

نه! متاسفانه مشکلی که در ایران وجود دارد این است تا کتابی را چاپ می‌کنی، همه می‌خواهند. درباره نوشته‌ات حرف بزنی. در صورتی‌ که این روش خوبی نیست. باید دیگران درباره کار نظر بدهند.

 

 

درباره جریان ادبی امروز ایران چه فکر می‌کنید؟

این‌سال‌ها - یعنی دهه 80 -  می‌توان جریان ادبی ایران را به دو جریان اصلی تفکیک کرد: جریان انقلابی، و جریان غیرانقلابی. به نظرم این تفکیک درست و کاملی است. جریان نویسندگانی که فارغ از سیاست‌های روز به آرمان‌های اصیل انقلاب متعهد هستند، و جریان غیرانقلابی‌ها.  به نظرم بزرگ‌ترین مشکل جریان غیرانقلابی، نداشتن افق است. در فضای جهانی هرقدر هم که سعی کنید غیر ایدئولوژیک باشید، نمی‌توانید بدون افق پیش بروید. نویسندگان چپ ایران تا سال‌ها گرفتار جریان چپ جهانی بودند که با شکست جریان چپ جهانی، این افق هم از جلوی چشم روشنفکران کنار رفت.

افق غربی هم، افقی نبوده که روشنفکری را به سمت خودش بکشد. به تنها به کمک پول و امکانات است که تمدن غرب می‌تواند روشنفکر بپروراند. در کشور ما هم این بهره مادی آن‌قدری نبوده که افق تمدن غرب را پیش جلوی چشم نویسنده ما باز کند. خصوصاً با توجه به شکست‌های روشنفکرانه اخیر تمدن غرب که عمدتاً در مسائل خلیج فارس خلاصه می‌شود. پس طبیعتاً روشنفکری نمی‌تواند با جریان غرب، زلفی گره بزند. وقتی جریانی افقی را پیش رو نداشته باشد، نباید از او انتظار کار جدی داشته باشیم. به گمان من جریان ادبیات غیرانقلابی ما با این مشکل بزرگ روبه‌رو است. ادبیات به افق نیاز داد. حتی ادبیات غیر ایدئولوژیک هم یعنی ادبیات وابسته به ایدئولوژی جهانی که ظاهر غیر ایدئولوژیک را تبلیغ می‌کند.

اما در آن طرف قضیه، بچه‌های انقلاب راه‌شان را پیدا کرده‌اند. آن‌ها راه اصیلی را دنبال می‌کنند. این راه با راه‌شان در اوایل دهه 70 متفاوت است.

از سال 74 به این‌طرف بچه‌های ادبیات انقلاب اسلامی به 2 فریق تقسیم شدند. فریق اول خودش را در سازمان‌های دولتی منحصر کرد، و فریق دوم کسانی بودند که راه مردم را پیدا کردند. جریان دوم پیش و بیش از این که نسبتش را با دولت مشخص کند، نسبتش را با مردم مشخص کرد و موفق هم هست.

 

 

 

سایت لوح را زمانی راه‌اندازی کردید که حضور سایت‌های ادبی در وب بسیار کم‌رنگ بود. حالا امروز که سایت‌های ادبی زیادی در اینترنت وجود دارد، هیچ حضوری در این دنیای مجازی ندارید! با کاری که همه می‌کنند، مشکل دارید؟!

 

من از سال 80 ایده راه‌اندازی پایگاه لوح را به حوزه هنری پیشنهاد دادم اما این طرح تا سال 81 در پیچ و خم‌های اداری حوزه گیر کرد.

در سال 81 تقریباً بدون داشتن مجوز مرکزی حوزه هنری، این سایت را راه‌اندازی کردم یعنی با یک سال تاخیر، وگرنه لوح جزء اولین سایت‌های فرهنگی کشور می‌شد. اما در سال‌های تولد لوح وضعیت سایت خوب و جزو پرطرف‌دارترین سایت‌های ادبی کشور بود.

تصویری که من از سایت لوح داشتم این بود که ظرف 3 سال زیرساخت‌های اینترنتی کشور آن‌قدر رشد خواهد کرد که لوح بتواند تبلیغ بگیرد و از طریق تبلیغات، گذران عمر کند و آرام‌آرام از حوزه هنری جدا شود.

البته آن‌زمان هم لوح هزینه چندانی برای حوزه نداشت. کسی حقوقی نمی‌گرفت. فقط حق‌التالیف می‌دادیم که آن را هم به نسبت تعداد مخاطبان تقسیم کردیم تا نویسندگان سعی کنند مطالب پرمخاطب‌تری بنویسند.

ولی متاسفانه ظرف 3 سال زیرساخت‌های دسترسی به اینترنت در کشور رشد نکرد تا یک سایت پرطرفدار بتواند با گرفتن تبلیغات مستقل زندگی کند. هدفی که دنبال می‌کردم عملا شکست خورد و بهترین راه این بود که لوح همچنان کار کند، اما توسط کسان دیگری که علاقه‌مند بودند در آن فعالیت کنند.

اما در مورد حضور خودم در اینترنت باید بگویم که سال‌هاست که سایت ارمیا دات آی‌آر ermia.ir را ثبت کرده‌ام اما مشکلات فنی و پایه‌ی‌کارنبودن خودم، باعث شده که کار به تعویق بیافتد. قول می‌دهم تا دو هفته دیگر سایت به صورت جدی راه‌اندازی شود.

 

بعد از «بی‌وتن» دارید چه می‌کنید؟ چه می‌نویسید؟

اخیراً دارم مقاله‌ای درباره نفت می‌نویسم. علاوه بر آن دوست دارم که به ایده‌ی دو کار داستانی فکر کنم. یکی از کارهای داستانی در فضای انقلاب است و دومی هم در فضای لبنان که البته مستلزم این است مدتی را در لبنان بگذرانم. 

 

 

داستان «بی‌وتن» که در‌ آمریکا می‌گذرد. می‌گویید یکی از طرح‌هایتان برای آینده، در لبنان می‌گذرد. بارها در حرف‌هایتان به بشاگرد هم اشاره کرده‌اید و گویا زیاد به آن‌جا توجه دارید. نقاط مشترک آمریکا، لبنان، و بشاگرد در چیست؟

از این دست مکان‌ها در زندگی‌ام باز هم وجود دارد. اما این سه نقطه که به‌شان اشاره کردید، نقاط کلیدی‌ای هستند.

قبل از رفتن به آمریکا 15 روز در بشاگرد بودم. دورشدن از فضای بشاگرد و رفتن به نیویورک خیلی عجیب و غریب بود. اما به نظرم جغرافیا آن‌قدر موثر نیست که آدم‌ها موثرند. اگر می‌گویم بشاگرد یعنی عبدالله والی، اگر می‌گویم لبنان یعنی سیدحسن نصرالله، و اگر می‌گویم نیویورک یعنی دکتر مرتضی. دکتر مرتضی استاد دانشگاهی است که وظیفه خود را این‌طور تشخیص داده که باید در آمریکا با آمریکا مبارزه کند. می‌گوید: «باید در شکم نهنگ با نهنگ مبارزه کنیم».

بدون والی، بشاگرد تبدیل می‌شود به یک نقطه محروم مانند هزاران نقطه محروم دیگر. لبنان بدون سیدحسن نصرالله، می‌شود یکی از مناطق شیعه‌نشینِ دنیا که کم هم نیست. و آمریکا بدون دکتر مرتضی، تبدیل می‌شود به فضای فیلم‌های هالیوودی. این آدم‌ها هستند که به مکان‌ها تشخّص می‌دهند.

 

این روزها، صدمین سالگرد کشف نفت در ایران و نفتی‌شدن کشور ماست! ‌در «بی‌وتن» و در برخی دیگر از نوشته‌ها و گفته‌هایتان، جوری به نظر می‌رسد که انگار با نفت مشکل دارید. چرا؟

دارم مقاله بلندی در این مورد می‌نویسم که در آن‌ حسابی این قضیه را توضیح می‌دهم. اما دلیل این‌که به قول شما با نفت مشکل دارم، این است که در ایران به دلیل ثروت توزیعی، و نه ثروت تولیدی، توکل را از دست داده‌ایم. با وجودی که ظاهر جامعه اسلامی است، اما باطن جامعه از مفهوم توکل خالی می‌شود که این، در درازمدت به ضرر جمهوری اسلامی‌ است. وقتی می‌گویم نفت، یعنی فرهنگ توزیع نفت. وگرنه با آن مایع سیاه و چرب که کسی مشکلی ندارد!

البته نفت حوزه کاری من نیست، اما به عنوان نویسنده نگاه می‌کنم به اینکه این نفت است که کتابم را می‌خرد یا مردم‌اند که آن را می‌خرند؛ و اگر نفت بخرد، می‌فهمم کار عبثی کرده‌ام و کتاب خوبی ننوشته‌ام!

 

این تاکیدهایتان روی تولید علم، ربطی به این دیدگاهتان نسبت به فرهنگ توزیع نفت دارد؟

این دو مقوله به هم وابسته‌اند. متاسفانه در آن مقاله نشت‌نشاء هم نتوانسته‌ام درست و حسابی این وابستگی را شرح بدهم. برای مثال در شرکت پژوی فرانسه به دلیل مصرف بالای سوخت مدل‌های 90، این شرکت در فروش مشکل پیدا کرد. شرکت پژو به دانشگاه پلی‌تکنیک پاریس سفارش داد که طرح‌هایی را برای کاهش سوخت برایش بفرستد. پلی‌تکنیک هم بیشتر از 40 طرح را تصویب کرد. پژوی فرانسه حامی مالی بود و بابت همه این طرح‌ها پول داد و در نهایت دو تایشان را انتخاب کرد. در نهایت، پژو 206 نتیجه یکی از آن دو طرح است که توانست بازار خوبی را از آن خود کند، حالا بیا این فرآیند را در ایران بررسی کنیم. تولیدات ایران خودرو، مصرف بالایی دارند و فروش خوبی ندارند. در نهایت، آخر سال مسئول مربوطه از رئیس‌جمهور می‌خواهد که 5درصد تعرفه ورود خودرو را بالا ببرند و کمی هم از نفت به‌شان کمک کنند تا بتوانند کارخانه را بچرخانند. به نظرتان در چنین فضایی تولید علم می‌شود؟! وقتی نتوانیم رقابت کنیم، تولید علم هم عملی نیست.

 

در اواخر دهه‌ 50 سرانه مطالعه بالا و تیراژ کتاب فراوانی را تجربه کردیم که این‌روزها حسرت‌برانگیز است. شاید همان آدم‌هایی که آن‌قدر مطالعه‌شان زیاد بود، توانستند چنان انقلابی را به سرانجام برسانند! اما امروز با این سرانه مطالعه کم، واقعاً می‌توان به تولید علم امیدوار بود؟

کتاب‌خوانی دهه 50 که آمارش حسرت‌برانگیز است دو دلیل دارد: دلیل عمومی‌اش این است که در سال 50 تعداد ناشران زیر 100 تا بود و تعداد عنوان‌های کتاب جدی هم زیر 100. بر این اساس شبکه توزیع دستش باز بود. امروز تعداد عناوین باعث کاهش مطالعه و فرسودگی شبکه توزیع می‌شود. در اواخر دهه 50 بحث‌های خیابانی می‌طلبید که شما مثلاً آخرین کتاب شریعتی را خوانده باشید و درباره غرب‌زدگی جلال نظر داشته باشید. چنین فضایی به طور طبیعی مطالعه را ترویج می‌کند.

امروزه کتاب‌هایی که بحث‌برانگیز باشند کم است. کما اینکه چنین کتاب‌هایی هم داریم اما فراوانی عنوان‌ها باعث شده تا به چشم نیایند. ابلته باز هم کتابی مثل "جامعه‌شناسی نخبه‌کشی" فروش بسیار بالایی دارد چون به سوال مردم پاسخ می‌دهد. اما در مورد تولید علم، مسئله این است که جریان تولید علم در ایران همگانی نشده است. "رویان" که می‌بینید کلی نتیجه به بار آورده، یک فضای گلخانه‌ای است که تعداد محدودی به آن‌جا راه پیدا می‌کنند. فضای تولید علم باید فضای عمومی باشد. این اتفاق نمی‌افتد مگر اینکه وابستگی به نفت از بین برود.

 

بعضی‌ها می‌گویند شما یک روشن‌فکر دینی هستید. تعریف خودتان از روشنفکر دینی چیست؟

روشنفکری دینی از نظر من، یعنی زندگی دینی در دنیای معاصر؛ ارائه‌ الگوی زیستن دینی در دنیای معاصر. این الگو می‌تواند ذهنی باشد یا قسمتی از آن به ادبیات داستانی مربوط شود. البته این الگوی زندگی با تلاش‌های برخی دین‌داران که ربطی به زندگی روزمره ندارد، فرق دارد.از طرفی در مکان‌هایی که باید به معنایی محل تولید این الگوی زیستن دینی در دنیای معاصر باشیم، گرفتار کارهای دیگری هستیم. حوزه‌های ما و دانشگاه‌ها و فلاسفه و علمای ما باید به تولید این الگو مشغول می‌شدند؛ که به نظر می‌رسد، مشغول نشده‌اند. در این مورد، فکر می‌کنم با همه ضعفی که در ادبیات انقلاب اسلامی داریم، خیلی جلوتر از فلسفه انقلاب اسلامی هستیم. اما زمانی که با فیلسوفانی مثل دکتر داوری اردکانی صحبت می‌کنم، می‌گویند تا وقتی نویسندگان، شخصیت انقلاب اسلامی را برای ما تصویر نکرده‌اند، ما نمی‌توانیم حرفی بزنیم. یک‌جورهایی شبیه مثال مرغ و تخم‌مرغ شده است! در هر صورت ما در ادبیات تلاش‌هایی را انجام می‌دهیم که به نظر می‌رسد همین‌قدر تلاش هم در فلسفه صورت نمی‌گیرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  |