تبليغاتX
روزگار
عجب بالا و پایین داره دنیا#####عجب این روزگار دلسرده با ما


به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
 به نام آنكه كلمه را آفريد.

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد
 آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.

سالهاست دچارش هستم.
 و چه سخت بود بيدلي را
 ساختن خانه اي در دل.

و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود
 براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش .
 در تمام ميخكهاي سر هر ديوار
 آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش
 همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش
 به دنبال جاي پاي خدا باشم

اينجا
 هر چه هست
 جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او
 حوض بي ماهيست

شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش
اينجا را هديه اش ميكنم
 به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان
 سيب آورد.

حيف كه براي خوردن آن سيب
 تنها بوديم
چقدر هم تنها ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  |