|
|
|
|
|
شبي بر دفتر رويا كشیدم رد پايت را كشيدم طرح زيباي غروب چشمهايت را كنار هالۀ چشمت كشيدم عكس يك دريا كشيدم روي امواجش حضور آشنايت را وآن شب با دلي پر غم شدم آماج دلتنگي زدم فرياد در ساحل دلم دارد هوايت را تو مي گفتي كه با يادت شكستم بغضهايم را و من باور نمي كردم هواي گريه هايت را كنار طرح پاييزي كنار خلوتي مبهم به خاطر مي سپردم من تمام حرفهايت را
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط دختر میخک
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب ، نیمه های شب با صدای ناله ای از خواب پریدم. سر گشته ، خواب آلوده و حیران به تاریکی خیره شدم . چیزی نیافتم . وقتی که دوباره چشم بر هم نهادم ، صدائی از درونم برخاست. آه ، دلم بود ، چه بی تابانه تو را صدا می زد و چه کودکانه تو را از من می خواست .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط دختر میخک
|
|
||
|
|
|
|
|
هوای دلم امشب عجیب توفانیست نمی دانم از چه روی اما خوب می دانم که دلم گرفته می خواهم حرف بزنم اما با که؟!! با او؟ با خدا ؟ او که جوابم را نمی دهد همیشه من حرف زده ام او با سکوت پاسخم را داده می ترسم از هیاهوی روزگار از وسوسه ی زشتی ها از ظلم بی کران ظالمان از مظلومیت احمقانه ی مظلومان می ترسم می ترسم می ترسم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط دختر میخک
|
|
||