تبليغاتX
روزگار
عجب بالا و پایین داره دنیا#####عجب این روزگار دلسرده با ما



بین فرانسه و اسپانیا ، رشته کوهی است.

در یکی از این کوهها،

دهکده ای به نام آرخلس هست،

و در این دهکده،

تپه ای هست که به دره ای می رسد .

هر روز بعد از ظهر،

پیر مردی از تپه بالا می رود و پائین می آید.

سرگردان نخستین بار که به آرخلس رفت،

از این ماجرا خبر نداشت.

در سفر دومش،

متوجه شد که با آن پیرمرد هم مسیر است.

هر بار به دره می رفت،

جزئیات بیشتری در مورد آن مرد  می فهمید:

لباسش ، کلاه بره اش ، عصایش ، عینکش.

اکنون،

هر بار به آن دره می اندیشد،

به یاد آن پیر مرد نیز می افتد...

هر چند خودش از این موضوع خبر ندارد.

سرگردان فقط یک بار با مرد صحبت کرد و به شوخی پرسید:

فکر می کنید خدا در این کوههای زیبای اطرافمان زندگی می کند؟

پیرمرد پاسخ داد:

خدا جاهائی زندگی می کند که به او اجازه ورود داده باشند.



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 



یک افسانه صحرائی،

از مردی میگوید که می خواست به واحه دیگری مهاجرت کند،

و شروع کرد به بار کردن شترش.

فرش هایش، لوازم پخت و پز ، صندوق های لباسش را بار کرد

و حیوان همه را پذیرفت.

وقتی می خواستند راه بیفتند،

مرد پر آبی زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود.

پر را برداشت و بر پشت شتر گذاشت.

اما با این کار،

جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد.

حتما مرد فکر کرده است :

شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند.

گاهی ما هم در مورد دیگران همین طور فکر می کنیم،

نمی فهمیم که شوخی کوچک ما شاید قطره ای بوده است که جامی پر از درد و رنج را لبریز کرده.



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 



و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني
و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني
سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني
من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم
و تو به نام ديگري مرا خطاب مي كني
چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني
به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني
و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت
كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني


+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  |