تبليغاتX
روزگار
عجب بالا و پایین داره دنیا#####عجب این روزگار دلسرده با ما
دو سه روزیست که خبر های وحشتناکی می شنویم

غزه در آتش و خون

آخر به کدام گناه؟

مجازات کدام گناه کشتن و تکه تکه کردن زنان و کودکان و جانان فلسطینی است؟

من که هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم.

این عربای پست فطرت تو کدوم سوراخ قایم شدن؟

اگه راست میگن و ملت عرب بهترین ملت روی زمینه و ما عجمیم

پس چرا به داد هم نژاد هاشون نمی رسند؟

وا اسفا

وای بر ما که مسلمونیم و اسلام نمیشناسیم

آخه تا کی می خوان ساکت بموننن

مگه غزه چقدر جمعیت داره که تو سه روز ۳۵۰ نفرشون کشته شدن و ۱۴۰۰ نفرشون زخمی

بابا جون این غزه یک ونیم میلیون جمعیت داره

یعنی تقریبا به اندازه اصفهان خودمون

وای بر ما

وای بر ما

وای بر ما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

 برگرفته از: صابري، كيومرث. "شرايط ازدواج" توفيق ماهانه، دوره هشتم، شماره ششم (سال1348 )
از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.
وار خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!
امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:
ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟
در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل.
ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:
ـ"......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دكتر كبلا تقي؟ دختر جم پناه؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:
ـ ببينم زينت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!
مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
ـ پس از قرار "ننه" فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم....
گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،‌ولي از حالا هر چي خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازي ها؟
گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله گيس هامو سفيد كرده ام دخترهاي محله رو نمي شناسم؟دختر آقا بالاخان جون ميده واسه تو. هر وقت تو كوچه مي بينمش خيال مي كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همديگه ساخته شدين!
ـ من حرفي ندارم، ولي بابش چي؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند يه لا قبايي مثل من ميده؟
ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان ديگه، دختر اتول خان رشتي كه نيست!
ـ ولي هر چي باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسي نيست. "آقا" نيست كه هست، "بالا" نيست كه هست. "خان" نيست كه هست. پول نداره كه داره....پس مي خواستي چي باشه؟
ـ حالا نمي خواد فكر اين چيزها را بكني اون با من .......برم؟
ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خيل گشنمه!!
ـ برم ناهار حاضر كنم؟
ـ آره پس ميخواستي چكار كني؟
ـ مي خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرين خانوم صحبت بكنم!
ـ به همين زودي؟
ـ به همين زودي كه نه....عصري مي خواستم برم.
كمي مكث كردم و گفتم:
خوب باشه!
ـ مادرم با خوشحالي رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روي تخت دراز كشيدم تا درباره همسر آينده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شديدتر مي شد و من سردي تخت را بيشتر حس مي كردم.......انگار همان "سرماي عزب كش" بود كه ننه مي گفت:
 
ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابي شب شده بود، ولي توي تاريكي هم مي شد فهميد كه لب و لوچه اش آويزان است.
ـ ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توي اتاق چپيد.
ـ نگفتم آقابالاخان كم كسي نيست؟ ....خوب چي گفت؟ در حاليكه صدايش مي لرزيد جواب داد:
ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.
ـ مخالفت كرد؟
ـ مخالفت كه نميشه گفت...ولي گفتند دوماد! باهاس رفيقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بيشتر برسه، شبها هم زود بياد خونه كه از حالا عادت كنه.
ـ ديگه چي گفتند
ـ پرسيدند خونه و ماشين داره؟ منم گفتم: ماشين ريش تراشي داره، ماشين سواري هم انشاالله بعداً ميخره! براي خونه هم يه فكري مي كنه، دويست چوق گذاشته توي بانك كه باز هم بذاره ايشالله خونه هم بعد مي خره!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه هم گفتند تحصيلاتش خوبه، ولي حقوقش كمه! يه تيكه ملك هم بايد پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دري وري نگن!
ـ ديگه چي؟
ـ ديگه اينكه دخترم كار خونه بلد نيس، باهاس براش كلفت و نوكر بگيره!
ـ ديگه چي
ـ ديگه اينكه گفتند علاوه بر اين اجازه بدين فكر هامونو بكنيم با پدرش هم حرف بزنيم، سه ماه ديگه خبرتون مي كنيم!
من هم خداحافظي كردم اومدم.........
من هم با مادرم خداحافظي كردم و رفتم تا آن شب را به "بيعاري" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسي سر گرفت اقلاً آرزوي "شب زنده داري" به دلم نمانده باشد.
 
تا سه ماه خبري نشد....روزهاي آخر مهلت قانوني بود كه طبق حكم وزارتي، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بنديل را كه مي بست، به اقدس خانوم زن مرتضي خان همسايه بغلي سپرد كه رأس مدت با زرين خانوم تماس بگيرد و نتيجه را بنويسد.
 
بعدها كه نامه اقدس خانوم رسيد، فهميدم كه در آخرين روز ماه سوم، زن اقابالاخان پيغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عيبي ندارد، ولي بقييه شرايط را بايد داشته باشد!
چند ماه گذشت، باز هم نامه اي رسيد كه نوشته بود:
"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسيد مانعي ندارد، ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد.
ايضاً چند ماه ديگر نامه نوشت و اشاره كرد كه:
"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نيامد عيبي ندارد. ولي خيلي هم دير نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً ساير شرايط را هم حتماً بايد داشته باشد!"
....زمان به سرعت مي گذشت، هر پنج شش ماه يك دفعه نامه اقدس خانوم مي رسيد و هر دفعه يكي از شرايط اوليه حذف شده بود:
...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ـ "ماشين هم لازم نيست چون با اين وضع شلوغ خيابانها آدم هر چي ماشين نداشته باشد راخت تر است!....ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد!"
....زرين خانوم توي حمام به من گفت: ديشب آقابالاخان مي گفت خودمان خانه داريم نمي خواهد فكر آن باشد، ولي بقيه شرايط را حتماً بايد داشته باشد.
....آقابالاخان و زنش ديشب پيغام دادند:
"از يك تكه ملك پشت قباله مي شود گذشت ولي بقيه مسائل مهم است!"
....."امروز خود زينت را توي كوچه ديدم، طفلكي خيلي لاغر شده....مي گفت: با حقوق كمش مي سازم، ولي كلفت و نوكر را بايد حتماً داشته باشد!...."
 
به درستي نمي دانم چند سال گذشت، ولي اين را مي دانم كه دختر آقابالاخان به همان سني رسيده بود كه در تهران به آن "ترشيده مي گفتيم!"
ولي جنوبي ها به آن مي گويند "خونه مونده....و اگر دختر هاي اين سن، واقع بين باشند ديگر فكر شوهر را هم نمي كنند كه هر وقت صداي زنگ خانه بلند مي شود قلبشان بريزد پايين!......
 
داشتم قضيه را كم كم فراموش مي كردم....علي الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هايش را قطع كرده بود.....


....زندگي ام جريان طبيعي خودش را طي مي كرد تا اينكه يك روز نامه اي به دستم رسيد كه خطش را تا بحال نديده بودم.
با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود:
"آقاي برهان پور:
پس از عرض سلام، مي خواستم به اطلاع شما برسانم كه براي سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نيست چون در اين مدت در كلاس خانه داري تمام كارهاي خانه را از آشپزي و خياطي گرفته تا آرايش و گلدوزي ياد گرفته ام و ديپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زينت"
 
فرداا وقتي پستچي شهر ما صندوق را خالي كرد، نامه دو سطري من هم توي نامه ها بود، همان نامه كه تويش نوشته بودم:
"سركار خانوم زينت خانوم!
نامه اي كه فرستاده بوديد زيارت شد، ولي به درستي نفهميدم نظر شما از "آقاي برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس مي خواند و اهل اين حرفها نيست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلي ديگري نداريم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانيد.
             "قربانعلي برهان پور"

 
راستي فراموش كردم بگويم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با يك دختر چشم و ابرو مشكي شيرازي آشنا شدم كه نه درباره رفيقها و سر و وضع و دير آمدنم حرفي داشت، نه خانه و ماشين و حقوق و يك تكه ملك براي پشت قباله مي خواست.... و از همه اينها مهمتر اينكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرين خانوم" نبودند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعيت... پس از پايان يافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وينستون چرچیل که اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.


نانسى آستور - (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم.
چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!


در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد..!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم تو چه غلطى مى‌کنى ..! (منبع)


ميگن يه روز چرچيل داشته از يه کوچه باريکي که فقط امکان عبور يه نفر رو داشته… رد مي شده… که از روبرو يکي از رقباي سياسي زخم خورده اش مي رسه… بعد از اينکه کمي تو چشم هم نگاه مي کنن… رقيبه مي گه من هيچوقت خودم رو کج نمي کنم تا يه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچيل در حاليکه خودش رو کج مي کرده… مي گه ولي من اين کار رو مي کنم… (منبع)


در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدين (آلمان و ايتاليا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقين (انگليس و فرانسه و آمريکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ ميلادى انگلستان در ميدان نبرد جهانى با دشمن پيروزمند، تنها ماند، در پاريس کنفرانس سرى بين سه نفر از سران جنگ جهانى (يعنى بين چرچيل رهبر انگلستان، و هيتلر رهبر آلمان، و موسولينى رهبر ايتاليا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در اين کنفرانس، هيتلر به چرچيل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترين نيروى اروپا و متفق انگليس يعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگيرى از کشتار بيشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسليم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
چرچيل در پاسخ گفت: بسيار متاءسفم که من نمى توانم چنين قراردادى را امضاء کنم، زيرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پيروز نمى شناسم، هيتلر و موسولينى از اين گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
چرچيل با خونسردى گفت: «عصبانى نشويد، انگليس به شرط بندى خيلى اعتقاد دارد، آيا حاضريد براى حل قضيه با هم شرط ببنديم ، در اين شرط هر که برنده شد بايد بپذيرد». سران فاشيست و نازيست (هيتلر و موسولينى) با خوشروئى اين پيشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچيل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بينيد، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هيتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشيد و به اين سو و آن سوى استخر پريد و شروع به تيراندازيهاى پياپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتيجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولينى گفت: حالا نوبت تو است.
موسولينى لخت شده به استخر پريد و ساعتى تلاش کرد او نيز بى نتيجه، خسته و وامانده بيرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچيل رسيد، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و ليوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سيگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با ليوان نمود، رهبران آلمان و ايتاليا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله اين روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صيد از من خواهد بود»

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

يكي بود يكي نبود يكي از روزهاي خوب خدا ( كه احتمالاً عصر پنج شنبه بوده است! ) باباي سحر بهش گفت: « هي دختره فكرمي كنم ديگه ترشيدي!!دختر كه رسيد به بيست/ بايد به حالش گريست! دختراي هم‌سنّ تو سر چهار تا شوهر رو خوردن اون موقع من بايد خرج تو رو بدم( پدر به صورت تلويحي به مهمتر بودن مشكلات اقتصادي از مشكلات فرهنگي اشاره مي‌كند ) مي‌ري امشب يه شوهر خوب تور مي‌كني و برمي‌گردي»

سحر پس از دوش گرفتن و يك ساعت آرايش كردن وزدن رژ معروف جیگریش و پوشيدن «سوشرت» نارنجي رنگش ( براي همدردي با رفتگران شهرداري! ) و پاكردن كفشي با پاشنة 14 سانتي‌متر به طرف کیانپارس به راه افتاد. همينجور كه مي‌رفت يكدفعه يك پسر با دور بازوي 5/0 متر! جلو آمد و گفت: «كوچولو كجا مي‌ري؟! ( اين جمله در بيشتر قصّه‌هاي ايراني كاربرد دارد ) بيا اين شمارة موبايل منو بگير تا ايشاالله بعداً عروسي كنيم» سحر كه دختر مؤدّب و نجيبي بود در حالي كه لنگه كفشش را به عنوان اعتراض! درآورده بود گفت: « …..( به دليل منافرت با مسائل اخلاقي اين قسمت حرف هاي سحرحذف شد) تو خودت خواهر مادر نداري … ( ادامة صحبتهاي سحرهم به علّت منافات با مسائل اخلاقي حذف شد)» پسر در حاليكه شديداً ترسيده بود فرار كرد و بقية حرف هاي سحر رو نشنيد كه گفت: «حالا شماره‌تو بده رو پيشنهادت فكر مي‌كنم

سحر پس از اين شكست عشقي به راه خودش ادامه مي‌داد كه يك پسر سبيلو با كت قرمز و شلوار گشاد جلو آمد و گفت: كُج مِري يَره؟! ( ترجمه: كجا مي‌ري عزيزم؟!!!) سحركه دختر مودّب و نجيبي بود خواست اينبار به گفتمان بپردازد كه طرف نپرد! اما در همان لحظه يك پسر سبيلوي ديگر با كت زرشكي و شلوار گشادتر جلو آمد و گفت: « بورو گم ره ديداش» ( ترجمه: لطفاً مزاحم اين خانم محترم نشو ) بعد چند نفر ديگر هم وارد اين گفتمان فرهنگي شدند و براي اينكه حوصلة خوانندة قصّه از اين گفتمان فرهنگي سر نرود با چاقو به جان هم افتادند.

سحركه مي‌ترسيد رسيدن پليس 110 مانع ازدواج موفّق او شود به راه خودش ادامه داد همانجور كه داشت مي رفت يك پژو-آر دی جلوي پايش نگه داشت و به بوق‌زدن پرداخت ( با پيشرفت علم مراسم بوق‌زدن از شب عروسي به مراسم آشنايي جابجا شده است ) راننده كه جوان ژل‌زدة ريش پنترايي بود به او گفت: « « خانوم محترم اجازه هست كه مزاحم وقت شريفتون بشوم؟!» سحر گفت: « درسته كه ماشينتون آردیهو جواته! اما چون ديگه بايد برگردم خونه مي‌تونيد…» در همين اثناء رانندة ماشين يك سوژة مناسب‌تر را چند قدم جلوتر ديد و از جلوي سحر گاز داد و رفت و جملة او ناتمام ماند.!

 

سحر با چشمانی اشکبار در حالی که یکدفعه رعد وبرقی زد وباران گرفت در خیابان به راه افتاد(عین فیلمهای هندی! فقط قسمت رقص وآواز خواندن آن سانسور شده بود) سحر کم کم باید بدون شوهر به خانه بر می گشت(با توجه به اینکه با خواندن هفته نامه های زرد فهمیده بود دختر فراری شدن خیلی خیلی بد است) ومجبور بود یک کتک مفصل از بابا وبرادرش بخورد وصدایش در نیاید در همین اثتا یک ب ام و آخرین مدل جلوی پایش ترمز کرد وپسر خوش تیپی با لهجه غلیظ امریکایی گفت :

where do yo go?

سحربا خوشحالی گفت:

anywhere you say

سحر تازه فهمید که کلاس های زبان وچت کردن با افراد خارجی چقدر خوب است وفوری بالا پرید تا بروند یه گوشه ای وعروسی کنند.سحر در حال تفکر بود که مدل لباس عروسش چه جور باشد که چند تا ماشین 110 جلویشان رو گرفتند وگفتند:شما با هم چه نسبتی دارین واین وقت شب اینجا چه کار می کنین؟! واضح بود که هر دو جواب دندان شکنی نداشتند واز بخت بدشون هم ماموران بر خلاف اکثر ماموران ادم های سالمی بودند وپیشنهاد پسر جوان رو قبول نکردن... در بازداشتگاه سحر فهمید که پسر خارجی بچه لشکر آباد می باشد وماشین هم مال پسر داییش که تازه از کویت امده بوده و پسر جوان هیچ چیزی از خودش نداشت(البته هیچ کدام از این موارد از لحاظ سحر اشکالی نداشت. مهم این بود که یه خری پیدا شده بود با سحر ازدواج کند) اما وقتی بابا و داداشش با سند خانه از راه رسیدند وچنا سیلی آبدار در گوشش زدند! عشق وعاشقی یادش رفت وبا صورت کبود وزیر مشت لگد به خانه(همون کانون گرم خانوادگی) برگشت.آنوقت بعد از یک گفتمان طولانی که همراه موسیقی غلط کردم. آخ ببخشین. وای! چیز خوردم انجام می شد سحربه درستی تصمیم گرفت که درس بخواند و در یک دانشگاه معتبر(نه مثل اون قبلیه) ادامه تحصیل بدهد تا بتواند شوهر کند وبرای همیشه خوشحال وخوشبخت زندگی کند.

قصه ما به سر رسید سحر به دانشگاه وازدواج و هر چی که می خواست نرسید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

در راستای اینکه بر هر ایرانی مسلمان واجب است تمام مظاهر غرب رو از بین برده ویا در صورت امکان با فرهنگ ایرانی تطبیق دهد و از آنجایی که داستان سیندرلا یک داستان مبتذل وبد آموز می باشد لذا اینجانب eva-ma-2-ta با تلاش شبانه روزی خود روایت ایرانی داستان سیندرلا را تقدیم خواننگان می نمایم. لازم به ذکر است که در این داستان به جای واژه نامانوس وبیگانه سیندرلا از واژه مریم گلی استفاده شده است.

یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود دختری بود به اسم مریم گلی.این دختر خانوم خیلی خوب بود.مانتوی کوتاه نمی پوشید.لباس تنگ وبدن نما تن نمی کرد.با لوازم آرایشی میانه ای نداشت.بدون اجازه بابا ومامان بیرون نمی رفت.به تلفن دست نمی زد.از چت متنفر بود.به اینترنت وصل نمی شد و حرکات موزون هم بلد نبود.! از هر انگشت این مریم خانوم صد تا هنر می بارید.هنر گلدوزی.خیاطی.آشپزی و ...

مریم در طبخ غذاهایی مثل آبگوشت.کله پاچه.سیراب شیردون. کوفته ودلمه تبحر خاصی داشت.! این دختر خیلی خوب خیلی کم از خانه بیرون می رفت و وقتی هم بیرون می رفت همراه با پدر ومادرش یا دوستانش بود(لازم به تذکر است که دوستان مریم خانم همگی بلا استثنا مونث بودند.!)

روزی از روزها مریم با دوستانش در خیابان قدم می زد که ناگهان نگاهش در نگاه پسری بسیار محترم گره خورد(از آنجاییکه هم مریم و هم این آقا پسر جوانانی سر به زیر می باشند نحوه گره خوردن نگاه انها به همدیگر کشف نشده است)

چون مریم تا ان زمان به هیچ نامحرمی نگاه نکرده بود به شدت دست وپایش رو گم کرده وبا عجله از محل واقعه دور می شود.در همان لحضه لنگه کفش مریم از پایش در می آید در حالیکه وی متوجه این امر نیست.پسر جوان که شاهد ماجرا می باشد به طرف لنگه کفش رفته وان را بر می دارد(لازم به ذکر است که با توجه به شناختی که از مریم داریم غیر ممکن است وی کفش خارجی استفاده کند.کارشناسان احتمال می دهند که کفش وی ملی .گام .نهرین یا کفش بلا بوده است!

پسر محترم به سرعت دنبال مریم می رود وبا صدای بلند می گوید:((خانوم کفشتان را جا گذاشته اید!)). مریم وقتی صدای او را می شنود تازه می فهمد که کفش به پایش نیست.پس خطاب به پسر محترم می گوید:((ممنون که کفشمو اوردین.خونه ما دو تا کوچه بالاتره اگر با پدر ومادرتون تشریف بیارین خواستگاری جواب من مثبته!!!(با عنایت به اینکه مریم خانوم خیلی خوب ومثبتی بود معلوم نیست این دیالوگها چگونه به وی نسبت داده شده است!)

در حالیکه همه انتظار داشتند داستان ما پایان شیرینی داشته باشد(مثل فیلمهای هندی وایرانی) ناگهان پسر رو به مریم کرده ومی گوید:((دختری که یک کیلومتر بدون کفش راه بره ولی متوجه نشه که کفش به پا داره به درد زندگی نمی خوره!))

 

قصـــــــــــــــــــــــــه ما به ســـــررسيد مریم به شوهــــــر نرسيد

بالا رفتيـــــــــــــــــــــــــــــم ماست بود پايين هم که اومديم جز ماست چيزی نبود!

 

نتیجه گیری اخلاقی شماره 1: دخترهای محترم هرگز در مقابل پسری که احساس می کنید داستان سیندرلا رو نخوانده ادای سیندرلا رو در نیاورید. چون گاهی اوقات نتیجه معکوس حاصل می شود

نتیجه گیری اخلاقی شماره 2: مگر یه داستان قراره چنتا نتیجه اخلاقی داشته باشه؟


 این مطلب رو از یه وبلاگ بر داشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

بیایید از همین امروز  ارتباطی را با حضرت دوست برقرار کنیم اما خطاهای خود را مانند دوست بهلول توجیه نکنیم!
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 


"روزی در یک روستا، درویشی در حال گذر بود. در همان حال کودکی بر پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد. درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد: "او را نگه دار!". سقوط شتابناک کودک آرام شد. درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در مقابل حیرت اهالی، کودک را سالم به آنان برگرداند!

مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیاءالله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به درویش نسبت دادند.
درویش اهالی را ساکت کرد و گفت: "اینان که می گویید، من نیستم! من فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و عمل کرده ام و لحظه ای که این صحنه را دیدم، گفتم، خدایا، او را نگه دار!

زیرا من با او- منظور خداوند است- دوست هستم و عمری به دستورات او گوش کردم و عمل نمودم و اینک از او یک درخواست کردم و او اجابت نمود، پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است.

آنگاه درویش کوله پشتی خویش بر دوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر مردم روستا در غبار زمان محو شد.

ببینید چقدر ساده است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط دختر میخک  | 


زیباترین شکل اطاعت از
فرامین خداوند گردن نهادن به خواست اوست همچون: فضیل عیاض
".
گویند سی سال بود که هیچ کس "فضیل عیاض" را خندان ندیده بود، مگر آن روز که پسرش بمرد و او تبسم کرد!
گفتند: "ای خواجه! چه وقت این است؟"
فضیل گفت:
رضا، شادی دل است به تلخی قضا! اکنون دانستن که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم!
آیا ما می توانیم این گونه از سر ایمانی لجام گسیخته تن به رضایت حضرت دوست دهیم؟
تکرار می کنم! همه چیز در جهان دو طرف دارد. اگر ما به فرامین خداوند گوش دهیم، باید مطمئن باشیم که او هم به درخواست های ما گوش می دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط دختر میخک  | 

چگونه محبوب معبود شویم؟

از دو راه: 1- عمل به فرامین او 2- دوست داشتن خلق.


1- عمل به فرامین و احکام او: در طول زندگی بایستی احکام و فرامین او را به جای آورد.

"اٌشو" راه رسیدن به حضور حق را در غالب حکایتی چنین می نگارد:

روزی عارف کبیری در خانه اش نشسته بود، پیرمردی از روستایی دور به دیدن او آمد و گفت:

"ای قدیس! چه گویم که به خدا برسم و محبوب او شوم؟!"

عارف نگاهی به او کرد و گفت: "خوش بگذران، با شادی ات خدا را نیایش کن!"

لحظاتی بعد مرد جوانی به حضور عارف رسید و گفت: "چه کنم تا به خدا برسم؟"

عارف گفت: "زیاد خوش گذرانی نکن!"

جوان تشکر کرد و رفت. یکی از شاگردانش که آن جا نشسته بود گفت: "استاد بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه!"

عارف گفت: "سیر و سلوک روحانی و رسیدن به حضور حق مانند بندبازی است که چوبی در دست دارد گاهی آن چوب را به طرف راست و گاهی به طرف چپ می برد تا تعادل خود را روی بند نگه دارد.

آن چوب را چوب تعادل گویند!"

به خاطر بسپار: تعادل و میانه روی یگانه راه حصول به خلوت حق می باشد!

"گوراناک" - شاعر ژرف اندیش- در این باره می سراید:

به قلب خویش بنگر
آنجا "او" سلطان تو، مسکن دارد.
به "او" و نه خویش عشق بورز!
همچون "او" اندیشه کن
خواست "او" را بخواه
و آن چنان که "او" فرمان می دهد، عمل کن.
نفس کوچک خود را رها کن،
و در درگاه نیلوفرین او
کمال سرور را پیدا کن!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 


سید افلاطون کلهر مشاور امور لس آنجلس و بانوان و تفریحات و سرگرمی و شعر و ادب ‏رئیس جمهور گفت: " نه گرانی اتفاق بدی است، نه ارزانی اتفاقی خوب. بطور مطلق هیچ ‏چیز خوب یا بد نیست." در پی این اظهارنظر دویست و چهل نفر از فلاسفه دچار حیرت ‏فلسفی شده و بیست و چهار میلیون نفر از ملت احساس کردند که احتمالا نیاز به مراجعه به ‏پزشک گوش دارند تا بفهمند واقعا چیزی که می شنوند، همان چیزی است که گفته شده است، ‏یا چیزی که شنیده اند ناشی از توهمات آنهاست. گروهی از کارشناسان تذکر دادند که البته این ‏موضوع در ایران کاملا طبیعی است، چرا که ما ایرانیان، اعم از مشاور رئیس جمهور و ‏غیره معمولا با اقتصاد برخورد فلسفی می کنیم، در عوض با فلسفه و فلاسفه برخورد سیاسی ‏می کنیم و با سیاست برخورد عرفانی می کنیم و با عرفا و اهل عرفان برخورد پلیسی می کنیم ‏و با پلیس برخورد اخلاقی می کنیم و در عوض با اخلاق برخورد ورزشی می کنیم و دائم ‏حفظ اخلاق جامعه را از این وزارتخانه به آن وزارتخانه پاس می دهیم و آخر کار هم می زنیم ‏توی اوت، و در عوض با ورزش برخورد متافیزیکی می کنیم و به جای آن با متافیزیک ‏برخورد تبلیغاتی می کنیم و این داستان تا ابد ادامه دارد.... در همین راستا، و قبل از اینکه این ‏داستان تا ابد همینطوری پیش برود، آقای افلاطون کلهر مشاور رئیس جمهور در مورد لس ‏آنجلس و موی پسران و اقتصاد و فلسفه مصاحبه ای در مورد وضع کشور کرده ایم که گوشه ‏هایی از آن را می شنویم. این مصاحبه در سفر اخیر مشاور فلسفی رئیس جمهور به یونان در ‏یکی باغهای اطراف آتن انجام شده است....‏

یک رساله فلسفی: در باب فضیلت گرانی
افلاطون کلهریوس: با خود بارها اندیشیده ام در باب حقیقت گرانی، هیچ می دانی ای نبویوس!‏
نبویوس: آری کلهریوس! آیا چنان که چرخیدن باد لای برگهای درختان آتن و اسپارت، ‏موضوعی معلوم است، هیچ دانی که حقیقت معلوم گرانی چیست؟
افلاطون کلهریوس: نه گرانی اتفاق بدی است، نه ارزانی اتفاقی خوب. فیلسوف می داند که ‏بطور مطلق هیچ چیز خوب یا بد نیست. ای نبویوس!‏
نبویوس: آیا استاد کلهریوس که حقیقت را چون آب روی دست مردم ریخته است، داند که چرا ‏گرانی اتفاق بدی نیست؟
افلاطون کلهریوس: آیا هرگز الاغ دیده ای، ای نبویوس!‏
نبویوس: آری ای داننده دلایل! الاغان آتن را دیده ام که مثل الاغ راه می رفتند... ‏
افلاطون کلهریوس: و هیچ می دانی که الاغ ممکن است نباشد؟‏
نبویوس: ای کلهریوس! هر الاغی می تواند باشد و می تواند نباشد، همانطور که اسبان.‏
افلاطون کلهریوس: و هیچ دانی که وقتی الاغ نباشد، هر چیز که مال اوست می تواند نباشد؟‏
نبویوس: آری، ای دانای استقرائات و قیاسات عظیم‏
افلاطون کلهریوس: و آیا هیچ می دانی که اقتصاد مال خر است....‏
نبویوس: آری، شنیده ام از مردمان که اقتصاد مال خر است، اما سه شب در این باب تفکر ‏کردم و ندانستم اقتصاد کجای خر است، آیا این را می دانی؟
افلاطون کلهریوس: جایش را می دانم، اما به تو نمی گویم، این بدان که اقتصاد مال خر است و ‏این را هرکسی که ستارگان را در شب های اسپارت دیده باشد باید بداند.‏
نبویوس: من ستارگان را در شب های اسپارت دیده ام، آیا من هم می دانم اقتصاد مال الاغ ‏است؟ چه سووال بزرگی؟ ای استاد! آیا می دانی پاسخش چیست؟
افلاطون کلهریوس: آری، تو نیز می دانی اقتصاد مال الاغ است، اما ابرهای آسمان عقل تو ‏جلوی ستاره های الاغ را گرفته بودند. ‏
نبویوس: پس اکنون می دانم اقتصاد مال الاغ است، آیا گرانی هم مال الاغ است؟‏
افلاطون کلهریوس: پس بدان که وقتی گرانی از اقتصاد باشد، و اقتصاد مال خر باشد، پس ‏همانطور که الاغ می تواند خوب یا بد باشد، گرانی هم می تواند خوب یا بد باشد. ‏
نبویوس: پس حالا که گرانی می تواند خوب باشد، پس بگو آن کدام گرانی است که خوب ‏است؟
افلاطون کلهریوس: گرانی چیزی است که اگر ندانی گران نیست، پس گرانی وقتی نزد ‏فیلسوف موجود است که آن را بداند، و اگر آن را نداند گرانی معدوم است. و فیلسوف اگر بداند ‏هر چیز گران است، نگران می شود، پس بهتر است نداند، پس چون نمی داند گرانی وجود ‏ندارد، پس نه خوب است نه بد. ‏
نبویوس: آنچه گفتی هیچ فیلسوفی تا کنون در هیچ باغی نگفته بود، اما سووالی در پیش است.‏
افلاطون کلهریوس: بپرس و هیچ مترس‏
نبویوس: اگر به بازار آتن بروم و گوجه فرنگی بخواهم خریدن و گران باشد، آیا گرانی خوب ‏است یا بد؟
افلاطون کلهریوس: فیلسوف باید بداند که وقتی گوجه فرنگی گران است، تصور کند که گوجه ‏فرنگی معدوم و خیار موجود است، آیا خیارهای مزارع آتن را خورده ای؟ و بدان که می ‏توانی به میدان تره بار محله ما در آتن بروی و گوجه فرنگی ارزان بخری...‏
نبویوس: پس گرانی می تواند خوب باشد؟ ‏
افلاطون کلهریوس: بسته به این است که تو مشاور رئیس جمهور باشی یا رئیس جمهور ‏مشاور تو باشد. پس هر چیز ممکن است و گرانی هم همین طور است. ‏
نبویوس: آه! اولمپ تو را از زیبایی و خرد بسیار بهره مند گرداند. بگو ای استاد استادان، آیا ‏گران شدن زمین و خانه چگونه است؟ آیا وجود دارد یا نه؟
افلاطون کلهریوس: آیا می دانی که سیب چیست؟
نبویوس: آری، گمان کنم آن را یک بار دیده باشم.‏
افلاطون کلهریوس: و آیا دیده ای که سیب را به آسمان پرتاب کنند؟
نبویوس: به ونوس قسم که ندیدم. حالا چرا ونوس، آن دیگر به تو مربوط نیست!‏
افلاطون کلهریوس: پس بدان که چون سیب را به آسمان پرتاب کنند صد بار بچرخد و به زمین ‏برگردد. آیا قبول داری؟
نبویوس: آری، چنین است که کلهریوس گفت.‏
افلاطون کلهریوس: پس بدان که گرانی زمین مثل سیب است، و چون به آسمان بیندازند، صد ‏بار بچرخد، پس ممکن است قیمت زمین و خانه هم گران باشد و هم ارزان، پس قیمت خانه ‏وجود ندارد. آیا می پذیری؟
نبویوس: قسم به ونوس که تو نیکو مشاوری هستی و در تمام آتن و اسپارت کسی مثل تو ‏مشاور نشد و از سیم خاردار نپرید و آسیبی به او نرسید.‏
افلاطون کلهریوس: پس بدان نبویوس که اکنون زمین ارزان شد و خانه نیز هست، اگر نبود تو ‏به خانه نمی رفتی.‏
نبویوس: و ای سرور من در دانایی، بگو آیا آزادی برای نوشتن و گفتن موجود است یا معدوم؟
افلاطون کلهریوس: آن الاغ را که برایت گفتم به یاد داری؟
نبویوس: آری سرورم، نیک به یاد دارم.‏
افلاطون کلهریوس: آیا الاغ هر روز بار می برد؟‏
نبویوس: من هر روز ندیدم الاغی بار ببرد، شاید اینقدر خر باشد که ببرد.‏
افلاطون کلهریوس: نه، ای نبویوس! هیچ الاغی همیشه بار نمی برد، بلکه شبها می خوابد، آیا ‏این را می دانی؟
نبویوس: آری سرورم، اینقدر الاغ نیستم که این را ندانم.‏
افلاطون کلهریوس: آیا الاغان وقتی می خوابند بار می برند؟‏
نبویوس: نه سرورم، هیچ الاغی در آتن و اسپارت نیست که شب ها که می خوابد بار ببرد.‏
افلاطون کلهریوس: نویسنده کتاب و فیلسوف و خردمند نیز همچون الاغی است که وقتی می ‏خوابد، بار نمی برد. پس نویسنده کاملا آزاد است و فقط صبح تا شب آزادی ندارد، آیا او آزاد ‏نیست؟ من او را آزاد می دانم.‏
نبویوس: پس هر چیزی هم هست و هم نیست. آیا بدرستی فهمیدم؟
افلاطون کلهریوس: آفرین بر تو که اکنون دانا شدی. ‏
نبویوس: و این تا چه زمان است؟ ‏
افلاطون کلهریوس: و این تا آن وقت است که ما مشاور باشیم و هر چه بخواهیم بگوئیم. ‏
نبویوس: و ای سرور من، اکنون مرا قاطی درگرفته است بدجور! ندانم که گرانی است یا ‏نیست، آزادی موجود است یا معدوم، خانه گران است یا نیست، آیا این قاط زدن را پایانی ‏تصور توانی کرد؟
افلاطون کلهریوس: در قاط خویش بمان که تا ما مشاوریم و رئیس مان رئیس است، همین ‏است که هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 


 

 

 

رضا اميرخاني اين سال‌ها نامِ‌ آشنايي شده است؛ حتی نه فقط در ادبیات. شناخته‌شده‌ترین کتاب او، «من او» كه سوره مهر آن را چاپ كرده، به چاپ هفدهم رسیده و تاکنون 160 ميليون تومان فروخته است. این دانش‌آموخته موسسه پرورش استعدادهای درخشان که در میانه دهه چهارم زندگی‌اش است، بعد از «ارمیا»، «من او»، «داستان سیستان»، «از به» و «نشت نشا»، امسال «بي‌وتن» را به کتاب‌فروشی‌ها فرستاده است. چاپ اول كتاب در همان روزهای نمايشگاه بيست و يكم تمام شد.

کنار میز این مهندس نویسنده، نموداری روی دیوار است که روی آن، هر روز با مداد تعداد کلماتی را که برای بی‌وتن نوشته، علامت زده است. از این نمودار خوب می‌شود فهمید امیرخانی در ماه‌های پایانی سال 85 که داشت ریاست انجمن قلم را تحویل می‌داد، کمتر به نویسندگی می‌رسیده است: در آن بازه زمانی، نمودار یک خط افقی است در پایین‌تر سطح. عوضش در اواخر سال 86، نمودار به اوج خودش رسیده است.

این‌روزها هم بعید است امیرخانی به نویسندگی برسد. چنان درگیر جلسه‌های نقد و بررسی کتاب جدیدش در تهران و شهرستان‌هاست که وقت خالی در برنامه‌اش ندارد. با این حال در یک ظهر خردادی، در دفتر کارش، میزبان گپ 27دقیقه‌ای‌اش با تهران امروز شد.

 

از آن نویسنده‌هایی هستید که مرتب درباره اثرشان توضیح می‌دهند و باید به اثر سنجاق‌شان کرد تا آن را فهمید؟

نه! متاسفانه مشکلی که در ایران وجود دارد این است تا کتابی را چاپ می‌کنی، همه می‌خواهند. درباره نوشته‌ات حرف بزنی. در صورتی‌ که این روش خوبی نیست. باید دیگران درباره کار نظر بدهند.

 

 

درباره جریان ادبی امروز ایران چه فکر می‌کنید؟

این‌سال‌ها - یعنی دهه 80 -  می‌توان جریان ادبی ایران را به دو جریان اصلی تفکیک کرد: جریان انقلابی، و جریان غیرانقلابی. به نظرم این تفکیک درست و کاملی است. جریان نویسندگانی که فارغ از سیاست‌های روز به آرمان‌های اصیل انقلاب متعهد هستند، و جریان غیرانقلابی‌ها.  به نظرم بزرگ‌ترین مشکل جریان غیرانقلابی، نداشتن افق است. در فضای جهانی هرقدر هم که سعی کنید غیر ایدئولوژیک باشید، نمی‌توانید بدون افق پیش بروید. نویسندگان چپ ایران تا سال‌ها گرفتار جریان چپ جهانی بودند که با شکست جریان چپ جهانی، این افق هم از جلوی چشم روشنفکران کنار رفت.

افق غربی هم، افقی نبوده که روشنفکری را به سمت خودش بکشد. به تنها به کمک پول و امکانات است که تمدن غرب می‌تواند روشنفکر بپروراند. در کشور ما هم این بهره مادی آن‌قدری نبوده که افق تمدن غرب را پیش جلوی چشم نویسنده ما باز کند. خصوصاً با توجه به شکست‌های روشنفکرانه اخیر تمدن غرب که عمدتاً در مسائل خلیج فارس خلاصه می‌شود. پس طبیعتاً روشنفکری نمی‌تواند با جریان غرب، زلفی گره بزند. وقتی جریانی افقی را پیش رو نداشته باشد، نباید از او انتظار کار جدی داشته باشیم. به گمان من جریان ادبیات غیرانقلابی ما با این مشکل بزرگ روبه‌رو است. ادبیات به افق نیاز داد. حتی ادبیات غیر ایدئولوژیک هم یعنی ادبیات وابسته به ایدئولوژی جهانی که ظاهر غیر ایدئولوژیک را تبلیغ می‌کند.

اما در آن طرف قضیه، بچه‌های انقلاب راه‌شان را پیدا کرده‌اند. آن‌ها راه اصیلی را دنبال می‌کنند. این راه با راه‌شان در اوایل دهه 70 متفاوت است.

از سال 74 به این‌طرف بچه‌های ادبیات انقلاب اسلامی به 2 فریق تقسیم شدند. فریق اول خودش را در سازمان‌های دولتی منحصر کرد، و فریق دوم کسانی بودند که راه مردم را پیدا کردند. جریان دوم پیش و بیش از این که نسبتش را با دولت مشخص کند، نسبتش را با مردم مشخص کرد و موفق هم هست.

 

 

 

سایت لوح را زمانی راه‌اندازی کردید که حضور سایت‌های ادبی در وب بسیار کم‌رنگ بود. حالا امروز که سایت‌های ادبی زیادی در اینترنت وجود دارد، هیچ حضوری در این دنیای مجازی ندارید! با کاری که همه می‌کنند، مشکل دارید؟!

 

من از سال 80 ایده راه‌اندازی پایگاه لوح را به حوزه هنری پیشنهاد دادم اما این طرح تا سال 81 در پیچ و خم‌های اداری حوزه گیر کرد.

در سال 81 تقریباً بدون داشتن مجوز مرکزی حوزه هنری، این سایت را راه‌اندازی کردم یعنی با یک سال تاخیر، وگرنه لوح جزء اولین سایت‌های فرهنگی کشور می‌شد. اما در سال‌های تولد لوح وضعیت سایت خوب و جزو پرطرف‌دارترین سایت‌های ادبی کشور بود.

تصویری که من از سایت لوح داشتم این بود که ظرف 3 سال زیرساخت‌های اینترنتی کشور آن‌قدر رشد خواهد کرد که لوح بتواند تبلیغ بگیرد و از طریق تبلیغات، گذران عمر کند و آرام‌آرام از حوزه هنری جدا شود.

البته آن‌زمان هم لوح هزینه چندانی برای حوزه نداشت. کسی حقوقی نمی‌گرفت. فقط حق‌التالیف می‌دادیم که آن را هم به نسبت تعداد مخاطبان تقسیم کردیم تا نویسندگان سعی کنند مطالب پرمخاطب‌تری بنویسند.

ولی متاسفانه ظرف 3 سال زیرساخت‌های دسترسی به اینترنت در کشور رشد نکرد تا یک سایت پرطرفدار بتواند با گرفتن تبلیغات مستقل زندگی کند. هدفی که دنبال می‌کردم عملا شکست خورد و بهترین راه این بود که لوح همچنان کار کند، اما توسط کسان دیگری که علاقه‌مند بودند در آن فعالیت کنند.

اما در مورد حضور خودم در اینترنت باید بگویم که سال‌هاست که سایت ارمیا دات آی‌آر ermia.ir را ثبت کرده‌ام اما مشکلات فنی و پایه‌ی‌کارنبودن خودم، باعث شده که کار به تعویق بیافتد. قول می‌دهم تا دو هفته دیگر سایت به صورت جدی راه‌اندازی شود.

 

بعد از «بی‌وتن» دارید چه می‌کنید؟ چه می‌نویسید؟

اخیراً دارم مقاله‌ای درباره نفت می‌نویسم. علاوه بر آن دوست دارم که به ایده‌ی دو کار داستانی فکر کنم. یکی از کارهای داستانی در فضای انقلاب است و دومی هم در فضای لبنان که البته مستلزم این است مدتی را در لبنان بگذرانم. 

 

 

داستان «بی‌وتن» که در‌ آمریکا می‌گذرد. می‌گویید یکی از طرح‌هایتان برای آینده، در لبنان می‌گذرد. بارها در حرف‌هایتان به بشاگرد هم اشاره کرده‌اید و گویا زیاد به آن‌جا توجه دارید. نقاط مشترک آمریکا، لبنان، و بشاگرد در چیست؟

از این دست مکان‌ها در زندگی‌ام باز هم وجود دارد. اما این سه نقطه که به‌شان اشاره کردید، نقاط کلیدی‌ای هستند.

قبل از رفتن به آمریکا 15 روز در بشاگرد بودم. دورشدن از فضای بشاگرد و رفتن به نیویورک خیلی عجیب و غریب بود. اما به نظرم جغرافیا آن‌قدر موثر نیست که آدم‌ها موثرند. اگر می‌گویم بشاگرد یعنی عبدالله والی، اگر می‌گویم لبنان یعنی سیدحسن نصرالله، و اگر می‌گویم نیویورک یعنی دکتر مرتضی. دکتر مرتضی استاد دانشگاهی است که وظیفه خود را این‌طور تشخیص داده که باید در آمریکا با آمریکا مبارزه کند. می‌گوید: «باید در شکم نهنگ با نهنگ مبارزه کنیم».

بدون والی، بشاگرد تبدیل می‌شود به یک نقطه محروم مانند هزاران نقطه محروم دیگر. لبنان بدون سیدحسن نصرالله، می‌شود یکی از مناطق شیعه‌نشینِ دنیا که کم هم نیست. و آمریکا بدون دکتر مرتضی، تبدیل می‌شود به فضای فیلم‌های هالیوودی. این آدم‌ها هستند که به مکان‌ها تشخّص می‌دهند.

 

این روزها، صدمین سالگرد کشف نفت در ایران و نفتی‌شدن کشور ماست! ‌در «بی‌وتن» و در برخی دیگر از نوشته‌ها و گفته‌هایتان، جوری به نظر می‌رسد که انگار با نفت مشکل دارید. چرا؟

دارم مقاله بلندی در این مورد می‌نویسم که در آن‌ حسابی این قضیه را توضیح می‌دهم. اما دلیل این‌که به قول شما با نفت مشکل دارم، این است که در ایران به دلیل ثروت توزیعی، و نه ثروت تولیدی، توکل را از دست داده‌ایم. با وجودی که ظاهر جامعه اسلامی است، اما باطن جامعه از مفهوم توکل خالی می‌شود که این، در درازمدت به ضرر جمهوری اسلامی‌ است. وقتی می‌گویم نفت، یعنی فرهنگ توزیع نفت. وگرنه با آن مایع سیاه و چرب که کسی مشکلی ندارد!

البته نفت حوزه کاری من نیست، اما به عنوان نویسنده نگاه می‌کنم به اینکه این نفت است که کتابم را می‌خرد یا مردم‌اند که آن را می‌خرند؛ و اگر نفت بخرد، می‌فهمم کار عبثی کرده‌ام و کتاب خوبی ننوشته‌ام!

 

این تاکیدهایتان روی تولید علم، ربطی به این دیدگاهتان نسبت به فرهنگ توزیع نفت دارد؟

این دو مقوله به هم وابسته‌اند. متاسفانه در آن مقاله نشت‌نشاء هم نتوانسته‌ام درست و حسابی این وابستگی را شرح بدهم. برای مثال در شرکت پژوی فرانسه به دلیل مصرف بالای سوخت مدل‌های 90، این شرکت در فروش مشکل پیدا کرد. شرکت پژو به دانشگاه پلی‌تکنیک پاریس سفارش داد که طرح‌هایی را برای کاهش سوخت برایش بفرستد. پلی‌تکنیک هم بیشتر از 40 طرح را تصویب کرد. پژوی فرانسه حامی مالی بود و بابت همه این طرح‌ها پول داد و در نهایت دو تایشان را انتخاب کرد. در نهایت، پژو 206 نتیجه یکی از آن دو طرح است که توانست بازار خوبی را از آن خود کند، حالا بیا این فرآیند را در ایران بررسی کنیم. تولیدات ایران خودرو، مصرف بالایی دارند و فروش خوبی ندارند. در نهایت، آخر سال مسئول مربوطه از رئیس‌جمهور می‌خواهد که 5درصد تعرفه ورود خودرو را بالا ببرند و کمی هم از نفت به‌شان کمک کنند تا بتوانند کارخانه را بچرخانند. به نظرتان در چنین فضایی تولید علم می‌شود؟! وقتی نتوانیم رقابت کنیم، تولید علم هم عملی نیست.

 

در اواخر دهه‌ 50 سرانه مطالعه بالا و تیراژ کتاب فراوانی را تجربه کردیم که این‌روزها حسرت‌برانگیز است. شاید همان آدم‌هایی که آن‌قدر مطالعه‌شان زیاد بود، توانستند چنان انقلابی را به سرانجام برسانند! اما امروز با این سرانه مطالعه کم، واقعاً می‌توان به تولید علم امیدوار بود؟

کتاب‌خوانی دهه 50 که آمارش حسرت‌برانگیز است دو دلیل دارد: دلیل عمومی‌اش این است که در سال 50 تعداد ناشران زیر 100 تا بود و تعداد عنوان‌های کتاب جدی هم زیر 100. بر این اساس شبکه توزیع دستش باز بود. امروز تعداد عناوین باعث کاهش مطالعه و فرسودگی شبکه توزیع می‌شود. در اواخر دهه 50 بحث‌های خیابانی می‌طلبید که شما مثلاً آخرین کتاب شریعتی را خوانده باشید و درباره غرب‌زدگی جلال نظر داشته باشید. چنین فضایی به طور طبیعی مطالعه را ترویج می‌کند.

امروزه کتاب‌هایی که بحث‌برانگیز باشند کم است. کما اینکه چنین کتاب‌هایی هم داریم اما فراوانی عنوان‌ها باعث شده تا به چشم نیایند. ابلته باز هم کتابی مثل "جامعه‌شناسی نخبه‌کشی" فروش بسیار بالایی دارد چون به سوال مردم پاسخ می‌دهد. اما در مورد تولید علم، مسئله این است که جریان تولید علم در ایران همگانی نشده است. "رویان" که می‌بینید کلی نتیجه به بار آورده، یک فضای گلخانه‌ای است که تعداد محدودی به آن‌جا راه پیدا می‌کنند. فضای تولید علم باید فضای عمومی باشد. این اتفاق نمی‌افتد مگر اینکه وابستگی به نفت از بین برود.

 

بعضی‌ها می‌گویند شما یک روشن‌فکر دینی هستید. تعریف خودتان از روشنفکر دینی چیست؟

روشنفکری دینی از نظر من، یعنی زندگی دینی در دنیای معاصر؛ ارائه‌ الگوی زیستن دینی در دنیای معاصر. این الگو می‌تواند ذهنی باشد یا قسمتی از آن به ادبیات داستانی مربوط شود. البته این الگوی زندگی با تلاش‌های برخی دین‌داران که ربطی به زندگی روزمره ندارد، فرق دارد.از طرفی در مکان‌هایی که باید به معنایی محل تولید این الگوی زیستن دینی در دنیای معاصر باشیم، گرفتار کارهای دیگری هستیم. حوزه‌های ما و دانشگاه‌ها و فلاسفه و علمای ما باید به تولید این الگو مشغول می‌شدند؛ که به نظر می‌رسد، مشغول نشده‌اند. در این مورد، فکر می‌کنم با همه ضعفی که در ادبیات انقلاب اسلامی داریم، خیلی جلوتر از فلسفه انقلاب اسلامی هستیم. اما زمانی که با فیلسوفانی مثل دکتر داوری اردکانی صحبت می‌کنم، می‌گویند تا وقتی نویسندگان، شخصیت انقلاب اسلامی را برای ما تصویر نکرده‌اند، ما نمی‌توانیم حرفی بزنیم. یک‌جورهایی شبیه مثال مرغ و تخم‌مرغ شده است! در هر صورت ما در ادبیات تلاش‌هایی را انجام می‌دهیم که به نظر می‌رسد همین‌قدر تلاش هم در فلسفه صورت نمی‌گیرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

هستی من!

دیشب

نیمه های شب

با صدای ناله ای از خواب پریدم

سرگشته   خواب آلوده و حیران

به تاریکی خیره شدم

چیزی نیافتم

وقتی که دوباره چشم بر هم نهادم

صدایی از درونم بر خاست

آه

دلم بود

و چه کودکانه تو را از من می خواست

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

خبرگزاري رويترز در گزارشي از نيويورك نوشت شيرين عبادي، حقوقدان ايراني برنده جايزه صلح نوبل ‪۲۰۰۳(‬ميلادي)، روز پنجشنبه به دليل نقض توافقي براي انتشار يك كتاب، از سوي همكارش تحت پيگرد قانوني قرار گرفت.

بنابراين گزارش، در ادعانامه "شهير شهيدثالث" تحليلگر سياسي، آمده است كه عبادي با نگارش مشترك كتاب "دشمن سودمند" موافقت كرده بود اما اكنون به توصيه ناشرش- انتشارات "رندام هاس"- كه نگران بود اين كتاب به فروش ساير آثار وي در آينده زيان رساند، از اين كار سر باز زده است.

شهيدثالث در اين دادخواست كه تسليم دادگاه فدرال مانهاتان شد، از عبادي درخواست ‪ ۱/۳‬ميليون دلار غرامت كرده است.

وي گفته‌است كه بيش از يك سال كارش روي كتاب مذكور به هدر رفته است چرا كه بدون شهرت عبادي، به عنوان يك وكيل و فعال حقوق بشر، فروش نخواهد كرد.

انتشارات رندام هاس در مه ‪ ۲۰۰۶‬زندگينامه عبادي به قلم خود وي را در كتابي با عنوان "بيداري ايران: خاطرات انقلاب و اميد" چاپ كرد.

خبرگزاري آسوشيتدپرس نيز در گزارشي از اين واقعه، شهيدثالث را شهروند كانادايي كه در تورنتو زندگي مي‌كند، معرفي كرد و نوشت كه همسر وي، به نام فرانك شكوري، نيز در اين كار همكاري داشته‌است.

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط   | 


به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
 به نام آنكه كلمه را آفريد.

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد
 آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.

سالهاست دچارش هستم.
 و چه سخت بود بيدلي را
 ساختن خانه اي در دل.

و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود
 براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش .
 در تمام ميخكهاي سر هر ديوار
 آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش
 همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش
 به دنبال جاي پاي خدا باشم

اينجا
 هر چه هست
 جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او
 حوض بي ماهيست

شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش
اينجا را هديه اش ميكنم
 به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان
 سيب آورد.

حيف كه براي خوردن آن سيب
 تنها بوديم
چقدر هم تنها ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

در ایامی که اهل بیت امام حسین (علیه السلام) در شام به سر می بردند یزید مجلسی در مسجد ترتیب داد و خطیبی را به منبر فرستاد تا از حسین بن علی (علیه السلام) و پدر بزرگوارش علی (علیه السلام) بدگویی کند. خطیب به منبر رفت و تا توانست به آن دو بزرگوار ناسزا گفت و در مدح یزید و پدرش معاویه سخنان بیهوده گفت .
امام سجاد (ع) که در مجلس حضور داشت بانگ برآورد و فرمود: وای بر تو ای خطیب! به بهای خشم الهی، رضای مخلوق را خریدی و جایگاه خویش در آتش مهیا کردی، آنگاه رو به یزید کرده فرمود: ای یزید! به من اجازه بده بر بالای این چوبها روم و سخنانی بگویم که خدا را خوش آید و اهل مجلس را اجر و پاداشی باشد. یزید، مخالفت کرد ولی مردم به او گفتند او را اجازه بده چه بسا چیزی برای گفتن داشته باشد.
یزید گفت: اگر او به منبر رود، تا من و خاندان ابوسفیان را رسوا نکند پائین نخواهد آمد.
گفتند: آخر او چه می تواند بگوید؟
گفت: او از خاندانی است که علم و دانش با جانشان در آمیخته.
ولی مردم همچنان اصرار می کردند تا یزید ناچار شد اجازه دهد.
حضرت به منبر رفت، نخست سپاس و ستایش خدای به جا آورد، آنگاه خطبه ای خواند که قلبها را لرزاند و چشمها را گریاند.
بخشی از بیانات آن حضرت این است:
ای مردم به ما شش چیز داده شده و با هفت چیز دیگر بر سایر مردم برتری یافته ایم:
 
به ما علم و بردباری و سخاوت و فصاحت و شجاعت و محبت در قلوب مؤمنین را داده اند و سرآمد دگرانیم، زیرا محمد (صلی الله علیه و آله) پیامبر برگزیده از ماست، صدیق این امت علی (علیه السلام) از ماست، جعفر طیار از ماست، حمزه شیر خدا و رسول ماست، فاطمه بتول، بانوی زنان عالم از ماست و دو سبط این امت، آقای جوانان بهشتی از ما هستند، هر کسی مرا می شناسد، می شناسد و هر کسی نمی شناسد حسب و نسبم را برایش می گویم:
من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کسی هستم که زکات را با ردای خویش حمل می کرد، من پسر بهترین کسی هستم که در جهان لباس پوشید، من پسر بهترین کسی هستم که با کفش یا پای برهنه راه رفت، من پسر بهترین کسی هستم که طواف کرد و سعی به جا آورد، من پسر بهترین کسی هستم که حج گزارد و لبیک گفت، من پسر کسی هستم که با براق به هوا برده شد، من پسر کسی هستم که از مسجد الحرام به مسجد اقصی برده شد – منزه باد آن که او را برد – من پسر کسی هستم که جبرئیل او را تا سدره المنتهی برد، من پسر کسی هستم که نزدیک و نزدیک تر شد تا به اندازه دو کمان یا کمتر فاصله داشت، من پسر کسی هستم که امام جماعت فرشتگان آسمان شد، من پسر کسی هستم که خدای بزرگ به او وحی فرستاد، من پسر محمد مصطفایم، من پسر علی مرتضایم، من پسر کسی هستم که در راه احیای لااله الا الله مبارزه کرد، من پسر کسی هستم که در رکاب رسول خدا با دو شمشیر جنگید، با دو نیزه نبرد کرد، دوبار هجرت کرد، دوبار بیعت کرد، به دو قبله نماز آورد، در بدر و حنین جنگید و یک لحظه کفر نورزید، من پسر بهترین مؤمنین و وارث پیامبران، کوبنده کافران، سید و سالار مسلمانان و مجاهدین، زینت عابدین، تاج سر گریه کنندگان (از خوف خدا)، صبورترین مردم، برترین پیشوا از آل یاسین و از خاندان رسول پروردگار عالمیانم. حضرت همچنان در معرفی خود سخن می راند و می فرمود من... ،  تا صدای گریه و زاری از مجلس برخاست یزید به هراس افتاد، ترسید آشوبی به پا شود، به مؤذن دستور داد اذان بگوید، مؤذن در بین کلام حضرت اذان گفت، حضرت ساکت شد.
مؤذن گفت: الله اکبر
حضرت فرمود: بزرگ است بسیار بزرگ، قابل مقایسه نیست، با حواس درک نمی شود، چیزی از خدا بزرگتر نیست.
مؤذن گفت: اشهد ان لا اله الا الله حضرت فرمود: مو، پوست، گوشت، خون مغز و استخوان من شهادت می دهم که جز او خدایی نیست.
مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله حضرت از بالای منبر رو به یزید کرد و فرمود: ای یزید! این محمد جد من است یا جد تو؟ اگر بگویی جد توست دروغ گفته ای و اگر بگویی جد من، پس چرا عترت و خاندان او را کشتی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

باغ فدك

شوراي اسلامي شهردر دوره دوم و شهرداري منتخب آن از همان ابتدا كار خود را با شعار محروميت زدايي و رفع لكه هاي محروم از چهره شهر آغاز كردند.

اين شعار در بودجه سال هاي  83 به بعد به واقعيت پيوست و رديف هاي و رديف هاي بودجه مخصوصي به آنها اختصاص داده شد.

منطقه 7 شهرداري يكي از اين مناطق محروم بود كه نياز به كار هاي زيادي داشت. در طول سه سال گذشته خيابان ها ، فرهنگسرا ها ، سالن هاي مطالعه ، كتابخانه ها و فضاهاي سبز متعددي در اين منطقه احداث شده و معابر زيادي آسفالت شده اند. از طرفي عبور بخشي از رينگ سوم ترافيكي از اين منطقه باعث رونق آن و دسترسي راحت تر ساكنان منطقه به ساير نقاط شهر شده است.

يكي ديگر از فعاليت هايي كه براي چنين مناطقي مورد نياز است ، ايجاد مكان هاي تفريحي و گردشگاه ها ، با هدف دسترسي آسان تر ساكنان اين مناطق است .

از اين رو شهرداري اصفهان زميني به مساحت يك هزار جريب را در جاده دولت آباد به فضاي سبز اختصاص داده است.

شهرداري اصفهان با فضا سازي و طراحي اين باغ بزرگ كه از نظر وسعت در ميان پارك هاي اصفهان بي نظير است ، علاوه بر ايجاد فضايي گسترده براي تفريح سالم شهروندان ، توانست با كاشت درختان قدم مهمي نيز در ايجاد ريه تنفسي شمال شهر بر دارد.

از جمله ويژگي هاي پارك شمال يا باغ فدك اين است كه خانواده ها در اين تفريگاه مي توانند با استفاده از خودرو هاي خود در كليه نقاط عبور و مرور داشته باشند.

در پارك هزار جريب شمال درياچه بزرگي طراحي شده كه در آن امكان قايق سواري و حتي برگزاري مسابقات وجود دارد.

سالن مطلعه ، آلاچيق ، پايه هاي مخصوص درست كردن آتش و سرويس هاي بهداشتي از جمله ديگر امكانات اين باغ است .

لازم به ياد آوري است كه باغ فدك در نوروز امسال يكي از چهار پايگاه اسكان مسافران نوروزي بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

تا كي به جاي مقابله با دشمنان اسلام و براي نجات قدس از اسلحه هاي گرم و قدرت هاي نظامي و الهي غفلت نموده و با كارهاي سياسي و برخوردهاي سازشكارانه با ابرقدرتها وقت گذرانده و به اسراييل مهلت جنايتهاي بي امان داده و شاهد قتل عام ها بايد بود؟

امام خمینی (ره)


من موندم این عرب ها چطور می تونن ساکت بمونن و لب از لب وا نکنن.

آره دیگه تا وقتی که پشتشون به چاههای نفت و مشتری های دست به جیبشون گرمه . مگه دیوونن که به فکر برادرای هم کیش و هم زبونشون باشن.

تعجبم از اینه  که چرا پیامبر خدا از میون این ملت انتخاب شد.

خدا داند و بس!!!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 


ای کاش می شد لرزش دستانم را در دستهایت حس کنم

ای کاش می توانستم اسمان آبی قلبت را توصیف کنم

ای کاش می شد هق هق گریه هایم را بشنوی

ای کاش می توانستم چشمانت را در چشمانم زندانی کنم

ای کاش می شد حرارت قلب بیقرارم را احساس کنی

ای کاش می توانستم تو را برای همیشه داشته باشم

ای کاش می شد تمام حرفهای عاشقانه ام را درک کنی

ای کاش می توانستم تا اخرین نفس در کنارت باشم

ای کاش می شد هر لحظه و هر ثانیه در کنارم باشی


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هايت دعا کردم                                               

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گلهايي که در تنهايي ام روئيد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تورا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتی چرا شايد خطا کردم

و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا،تا کي، براي چه،ولي رفتي

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا,چه بغضی کرد.کسي فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد 

هنوز آشفته ی چشمان زيباي توأم برگرد!

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید,میان انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پائیزیترین ویرانی یک دل,میان غصه ای از جنس بغض کوچک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی هامان

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط دختر میخک  |